من برگشتم ...
بلاخره امتحاناي تئوريم تموم شد ، فقط مونده يك امتحان آزمايشگاه كه 16هم ه و هنوز خيلي مونده ...كلي اتفاقات جالب افتاد تو اين مدت كه بعدا مينويسم ...فعلا این بازی كه دعوت شدم رو انجام ميدم تا بعد ...
بازي 24 ساعت آخر زندگي رو چيكار ميكنين؟
خب از همون روزي كه حديث جون و ايلياي عزيز منو دعوت كردن كلي روش فكر كردم ( البته بعدش از طرف نگار و رونيكا هم دعوت شدم ) كلي برنامه ريزي كردم رو دقيقه دقيقه ي اين 24 ساعت !! ولي الان كه فكر ميكنم ، ميبينم نميشه . اون همه برنامه نميشه ! سعي ميكنم تو اون روز آخري با مامان درست رفتار كنم...فكر كنم تنها كسي كه خيلي منو تحمل ميكنه مامانمه .من با بقيه رفتارم خوبه( طفلكي مامان بعد از رفتم من ...) بعدش در طول روز احتمالا هي به خاطر جوون مرگ شدنم غصه ميخورم!! پسوورد اينجا رو براي پيروز( برادر بزرگم و تنها كسي كه از اعضاي خانواده اينجا رو بلده!) ميفرستم تا بياد اينجا بگه كه من ديگه زنده نيستم ... بعد يه كار خيلي مهمي دارم ( نخندينا ) بايد سر فرصت بشينم 12 تا امام پشت سر هم حفظ كنم تا وقتي اون 2 تا اومدن پرسيدن بلد باشم باز قاطي نكنم ...ديگه تا آخر شب شارژ ايرانسلمو تموم كنم كه حيف نشه ... همين خداحافظ دنيا ...ضمنا به کسی هم نمیگم دارم میرم حالا ۲۴ ساعت کمتر غصه بخورن .
دعوتی ها :
اول : اسما جون جون خودم که دیگه نگه چیزی به فکرم نمیرسه بنویسم .
دوم : مامان نازگل عزیز که هم خودشون هم اون گل ِ نازشون رو خیلی خیلی دوست دارم .
سوم : بابای فردای عزیز که دیگه فاصله پست هاشون داره خیلی زیاد میشه .
چهارم :مامان سامح عزیزم که خیلی چیزا میشه از توی نوشته هاشون یاد گرفت .
پنجم : مامان نارگل عزیزم که همیشه شیطنت دختر نازشون منو یاد بچگی های خودم میندازه .
فکر کنم یه چند تا بازی دیگه هم بود که دیگه بی خیال...
پ ن : ممنون از همگی که تولد دختر دایی م رو تبریک گفتین اسم نی نی مون شد :
هستی
هنوز نرفتیم ببینیمش و به شدت مشتاق دیدارشیم ...
فقط اومدن یه خبر مهم رو بگم و برم
امروز، اول تیر ماه سال ۸۷ دایی کوچیکه برای بار دوم بابا شد ... اولین دختر دایی
احتمالا اسمش رو میذارن عسل .به محض دیدنش عکسش رو خواهم گذاشت.
پ ن : ۳ تا امتحان نفس گیر پشت سر هم افتاده : ۲شنبه: آفات گیاهان زراعی ... ۴شنبه: بیماری های گیاهان زراعی و جمعه: اصول رده بندی حشرات ... گفتم حشرات یاد ۲ تا کلکسیونام افتادم که این ترم تحویل میدمشون ( عکس گرفتم ، وقتی برگشتم میذارم ) متاسفانه یکی از امتحانای آزمایشگاه مونده که گذاشتنش برای ۱۶ تیر!
پ ن : دوره آخر زمون شده!! من وبلاگ اسما رو به روز میکنم !!! بعد بهش اس ام اس میدم بدو وبلاگتو بخون.
و از هفته ی دیگه امتحانای پایان ترم شروع میشه ... یعنی خیلی طبیعی فورجه هامون پررررر
من رفتم تا آخر امتحانام ... تا ۱۰ تیر مواظب خودتون باشین... التماس دعا
ديروز ساعت تقريبا 1 بعد از ظهر بود كه من جلوي كامپيوتر بودم و پيام هم رو تخت من نشسته بود و من داشتم يه سري عكساي* دوربينم رو كه تازه رو كامپيوتر ريخته بودمو بهش نشون ميدادم ... موبايلم زنگ خورد... اسما جون بود البته با موبايل .خب طبيعتا فكر كردم تك زنگه ... ولي نبود ادامه پيدا كرد ، در نتيجه گوشي رو برداشتم ...بعد از سلام احوال پرسي ...
اسما : ما داريم ميايم خونه تون
من : ( كاملا خونسرديم رو حفظ ميكنم**) بياين بياين خوشحال ميشيم
اسما : داريم ميايم براي ناهار
من : ( سعي در حفظ خونسرديم دارم ) بياين بياين خوشحال ميشيم
اسما : سر كوچه تونيم ... رسيديم دم در
من : جدي؟ (!!!)
اسما : بیا دم در كارت داريم
من : الان اومدم .... پس صبر كن من لباسمو عوض كنم !!!( این آخر سوتی بود ها)
در اين لحظه ارتباط قطع ميشه و من( ديگه تلاشي براي حفظ حونسرديم نميكنم) در حالي كه دارم به پيام ميگم بره بيروووووووووووووون( از تو اتاقم ) پيام هم شكه شده كه چي شد يهو؟؟؟ من ميگم الان دوستم مياد و تكرار ميكنم برو بيروووووووووووون ميخوام لباسمو عوض كنم...پيام ميگه : لباست كه خوبه ...من ميگم : نههههههه برو بيروووووووووووون!!
خلاصه همه اينا رو گفتم كه بگم مامان و باباي اسما جون امروز از مكه ميان و امشب مهموني شامشونه،انشاا... حج شون قبول باشه...
*عكسها ( ما يه مسافرت يك روزه رفتيم به شهر دوست مامان )توضیحات بالای عکسها هست.
**دليل عدم خونسردي من فقط و فقط مرتب نبودن اتاقم و سر و وضعم بود ها به هر حال از اومدن اسما جون جوني خوشحال ميشم ...
امروز آخرين جلسه كلاس تربيت بدني1 مون بود ... اول امتحان دراز نشست داديم... كلا تو عمرم از 27 تا دراز نشست بيشتر نرفته بودم ولي امروز فكر كنم معجزه شد !!! 32 تا رفتم ... بعدش امتحان بارفيكس· بود كه من به خاطر كتفم نميتونستم برم ... بعد امتحان دوي 4 در 9 متر بود ... بعدشم پرش جفت ... هميشه 120 ميپريدم ، ولي فكر كنم در اين موردم معجزه شده بود و 143 پريدم!!! ... يه امتحان دو استقامت هم بايد ميداشتيم كه خود استاد گفت : ميتونين ندين من شما ها رو در طول ترم زياد دوئوندم!! ما هم كلي خوشحاااااال شديم ...
· فريبا هميشه كف دستاش عرق ميكنه و براي بارفيكس هميشه مشكل داشت ... من بهش گفتم پودر بچه بگيره كه اين مشكلش حل شه ... خلاصه داشت به كف دستاش پودر ميزد كه يكي از بچه ها فريبا رو به استاد نشون ميده و ( به شوخي ) ميگه : ا ِ استاد اينا دارن دوپينگ ميكنن!!
پ ن : انگار واقعا ترم داره تموم میشه ...
POWERED BY BLOGFA.COM
design by Parhum.NET