من اومدم ...
برگشتم خونه
.. . با یه کوله بار خاطره و تجربه![]()
بعدا تعریف میکنم...
خاطرات ماندگار من
برگشتم خونه
.. . با یه کوله بار خاطره و تجربه![]()
بعدا تعریف میکنم...
دیگه کم کم دلم داره برای خونمون تنگ میشه![]()
صبح ها سعي ميكنم زود تر از اين 2 تا فينگيلي بيدار شم كه همين نيم ساعت اينتر نت تنهايي رو هم از دست ندم
يه پسر 13 ساله و يه دختر 12 ساله كه كلا كامپيوتر براشون يعني بازي
GTI از بس من گفتم G5 اينام ديگه نميگنGTI
اينام ميگنG5 ...گفتم به كسي سر نميزنم ولي اينقدر همه تونو دوست دارم كه نشد... اومدم و براي بيشتريا كامنت هم گذاشتم
يه چيز جالب اينكه من كليپ شي ني لي رو از خونه نتونستم باز كنم ولي با سرعت كمتر اينجا باز شد
و تازه شعرش افتاده تو دهنم!! اي بچه ي بي دندون ... نرو سراغ قندون ...
آهان يادم رفت بگم كه براي پسر 13 ساله ي دوست مامانم كه من الان خونه شونم اينترنت =سرچ كردن عكس
از كريستيانو رونالدو- بكهام - باشگاه رئال مادريده و بعد از همه اينا به روز كردن وبلاگش!! روزي 40 بار ميگه
بريم عكس بگيريم بذاريم تو وبلاگم منم ميگم فقط روزي يك بار بايد به روز بشي و ... خلاصه كل كل و اين حرفا
اين وبلاگ رو همون شب كه رسيديم براش درست كردم درنتيجه بعضي جاها به اسم "پوريا" كامنت گذاشتم!!
روز مادر مبارک
من از ديشب به عنوان استراحت به خونه ي دوست مامانم اومدم
با خونه ي خودمون ۴ ساعت فاصله داره
.... دو تا بچه دارن![]()
زياد نميتونم چيزي بنويسم![]()
تا بازم بيام![]()
از اينجا نميتونم به كسي سر بزنم خيلي سرعت نت شون پايينه![]()

... می رسم ... قدم به قدم ... لحظه به لحظه ... ایستاده ... آرام و آشنا ... و با لبخندی بر لب ... خانه قدیمی پدر بزرگ و مادر بزرگ ... در طول سالها ... دریافته ام ... که دیگر ... مرا می شناسد ... دیگر مرا جزیی از خودش می داند ... می شنوم ... هنوز ... صدای به هم خوردن در بزرگ هال را می شنوم ... دری که ... هر دقیقه ... بار ها از آن گذشته ام ... تا ... همزمان ... پیش همه باشم ... با عزیز جان در آشپزخانه ... با آقاجان در حیاط ... با خاله در اتاق سرده ... و با دایی در اتاق مطالعه ... هنوز ... هر روز ... عکسهای قدیمی آویزان در اتاق پذیرایی را مرور می کنم ... هنوز صدای شادی های خانه را ... در میهمانی ها و جشن ها و عروسی ها می شنوم ... هنوز خود را ... بر روی تاب حیاط حس می کنم ... و کودکانه فریاد می زنم ... تندتر ... تندتر ... ... هنوز ... بوی پاسیو ... پس از آب دادن ... در مشامم ... مانده ست ... هنوز ... هر روز ... در ذهنم ... بعدازظهر ها ... حیاط را آب پاشی می کنیم ... تا همه آرام آرام ... از راه برسند ... خاطره تحویل سال ... همراه با همه آشنایان و دوستان ...هنوز ...خود را ... در کنار عزیز جان ... ایستاده در مقابل پنجره ... در انتظار بازگشت آقاجان از مطب ... می بینم ... که شمردن ... یاد می گیرم و ... نام اتومبیل ها را یاد می دهم... بی تاب لحظه دیدن دوباره ... پیچیدن اتومبیل آقاجان ... به داخل میلان ... می مانم و ... می مانم ... هنوز بی تاب ... هر روز بی تاب تر ... من همان پیروز چهار ساله ام ...
پ ن : كامنت هاي شما دوستان باعث شد اين پي نوشت رو اضافه كنم متن بالا خاطرات من نبود
من فقط ميتونم تصويرشون رو تو ذهنم مجسم كنم اينا نوشته هاي برادرم بود از وبلاگ شايد وقتي ديگر...
پ ن در تاريخ 85/4/16: نه اصلا انگار قرار نيست تابستون ما شروع بشه!!ما كه هنوز تعطيل نشديم
بله ديگه وقتي تو دانشگاه يه عده دارن كنكور ميدن مارو راه نميدن تو كه بريم امتحان بديم ديگه...
تازه خود استاده هم نيومد كه بگه ما چه خاكي به سرمون كنيم... قرار شد فردا ساعت 9 بريم كه اگه خدا
بخواد آخرين امتحانو بديم و بيايم.
جالبه ها ... نه واقعا جالبه ... امسالُ ميگم ... ما در كل خيلي كم پيش ميومد كه مهمون
داشته باشيم ولي امسال براي ما با مهمون شروع شد ... و تا همين امروز افراد زيادي اومدن خونمون ...
كسايي كه شايد 4-5 سال يا بيشتر خونه ما نيومده بودن يا حتي همين امسال باهاشون آشنا شده بوديم
و اولين بار بود كه ميومدن و جالبه بگم كه درست زمانهايي مهمون داشتيم كه يا فرداش يا پس فرداش
من امتحان داشتم و اين خودش باعث شده بود چندين بار با مامان دعوام بشه!! بعضي وقتا مثلا من ميگفتم فردا
فلان امتحانو دارم مامانم به شوخي ميگفت : پس من مهمون دعوت كنم؟؟
پ ن : البته من ميدونم مهمون خيلي خوبه ها...
**
اين پست اصلا به اين معني نيست كه امتحانام تموم شده يعني بايد ميشد ولي چون يكي از استادامون داره
دكترا ميخونه نميتونست امتحان ما رو سر جاش بگيره در نتيجه ما جمعه (16 تير) آخري رو ميديم و خلاص...
ولي كلا اين ترم به خوبي ترم پيش نبود ... هم درسا سخت تر و سنگين تر بودن هم اينكه همش جزوه هام
دست اين و اون بود اصلا نميتونستم روز به روز بخونم...تصميمم اينه كه ديگه از ترم بعد به كسي جزوه ندم
حالا ببينم ميتونم؟... بعضيا كه فكر ميكنن من وظيفه مه كه جزوه هام كامل باشه كه بدم به اونا!!
پ ن : ايول بلاگفا بلاخره يه كاري كرد براي كامنتدوني ها(آيكن ها رو ميگم)
تـقـلـب: يك سري اعــمال نـنگين كه در صورت داشتن
وضعـيت مناسب و اين كاره بودن،شخص امتحان دهنده
عاقبت خوشي دارد. (( نوعي هلو برو تو گلو)) كه با توجه
به درجه درايــت و تـيزي استــاد و مراقـبان مـيتوانــد نوع
هلويش از ((هسته دار)) و ((خاردار)) تا آب هلو با طعم موز
متغير باشد . يك نوع وسيله ي درس پاس كردن نامشروع.
شب امتحان: شب ظلماني ، شب يلدا ،شــبي كه اتــفاقا
خــيــلي زود صبح مي شود ، شب سوانـــح و ســوخــتگي ،
شبي كه نسكافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر ميشود.
جزوه : يك جور كاتاليزور كه در صورت همكاري ابر
و باد و مه و خورشيد و ... دانشجو رابه سمت پاس
شدن واحدها هل مي دهد و براي پيدا كردن قسمت هاي
گم شده آن بايد پرسيد : (( خانه دوست كجاست؟ ))
مراقبين جلسه امتحان : سيستمي كه نقش دزدگير منازل
و اتومبيل را دارد. گالري ضد حال، موجوديكه روي
سينه اش نوشته : "من مراقبم،شما چطور؟"
روز امتحان : روزي كه خورشيد طلوع نميكند
لحظه اي كه در آن نگاه ها عميق مي شوند. روز
لبخند هاي استراتژيك ، روزي كه در آن دوست و دشمن
باهم به قربانگاه ميروند.
سوال : يك نوع شعور سنج استاد و دانشجو ، كلمات
نفرت انگيزي كه به نوبت و تك تك مثل نيزه در چشم دانشجو
فرو ميروند .لو رفتن سوالات به حماسه سازي دانشجويان
منتهي ميشود.
استاد : منبع علم ژنراتور دانش نيروگاه انسانيت
تبلور دانايي كوه توانايي مايه افتخار ها بابا تو ديگه كي
هستي بهترين موجود عالم خود صفا ياريگر ضعـفا و...