خب ازون جایی که همه درباره والنتاین نوشتن .من همین جا اعتراف میکنم که در این یک مورد از همه عقبم ! و اصلا چیزی نیست که بنویسم! (هه هه) ولی مطمئنا روز 24 بهمن سال 85 در آینده خیلی برام خاطره انگیز خواهد بود دلیلش رو الان اعلام نمیکنم... بعدا یهو میگم به همراه عکس... دیگه اینکه ما بیست و سوم رفتیم دانشگاه ولی فقط من بودم و همون دوستم که به من گفته بود امروز کلاسا شروع میشه دیگه کسی نبود و قرار شد از شنبه بریم تازه رفتن ما 2 تا بچه رو از مرگ یا شاید یه آسیب جدی نجات داد من مونده بودم مامان و بابای اون 2تا چه جوری یه بچه رو که تازه به زور 1 سالش بود رو به یه بچه که فوقش 3 سالش بود سپرده بودن!!(* در پایین بخونید*)...الان دارم پر پر میزنم که اون جریان بالا رو بگم ولی نمیتونم آخه قول دادم که به کسی نگم ... اینجام که مثل خبر گذاری میمونه و همه دوستام میخونن ...انگار با یه بار گفتن همه میفهمن...
راستی گفته بودم ترم پیش 20 واحد برداشته بودم؟...این ترمم آدم نشدم بازم 20 واحد برداشتم ...تازه این ترم 5 تاااااااااااا آزمایشگاه دارم!!
** من 5-6 بار از کوچیکه پرسیدم "مامانت کو؟" اونم با یه حالت عجیبی بهم نگاه میکرد بعد یهو گفت : دادا (با تشدید رو د دومی)... احتمالا اون مدتی که اونطوری بهم نگاه میکرده با خودش میگفته یعنی واقعا این نمیفهمه من هنوز نمیتونم حرف بزنم؟ : ))
پ ن : دوستان قیمت هر اس ام اس چقدره؟ من شنیدم شده ۷۰ تومن . درسته؟
پ ن : وبلاگهای پرشین بلاگ به شدت دارن فیلتر میشن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:31  توسط پرستو
|
من فوضولی کردم تو بلاگفا نتیجه اش شد پست قبلی!!
حالام اصلا اون پست تو آرشیوم نیست که پاکش کنم!
شما همچنان همون پست اتفاقی رو بخونید
پ ن ۱:(۲۳-۱۱-۸۵)اینطور که معلومه از امروز باید بریم دانشگاه ... آخه مگه قرار نبود از اول اسفند شروع بشه؟...چرا امروز آخه چراااااااااااااااااا؟
تازه اونم ساعت ۳ ظهر
پ ن ۲ : اگه کسی لینکش این کنار نیست بگه ... لینک بعضیا حذف شده خود به خود!
پ ن ۳ : تعداد پست های تو صفحه تا وقتی پست قبلی کاملا بره زیر خاک فقط یکی خواهد ماند...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:58  توسط پرستو
|
سلام تازه اومدم امیدوارم منو به جمع صمیمی خودتون راه می دم با مطالب وشعرهایی زیبا لطفتون رو جبران کنم
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:14  توسط
اتفاقی که دیشب افتاد رو با هیچ منطقی نمیتونم قبولش کنم ... دیشب هر طوری که بود تصمیم گرفتیم با مامان بریم سینما ...و واقعا برام عجیب بود که تو اون شلوغی صمیمی ترین دوست دبستانم رو دیدم ...(که دوستی مون موقعی که پیش دانشگاهی بودیم بازم با یک اتفاق ادامه پیدا کرده بود) من و نگین وقتی کلاس پنجمی بودیم خیلی صمیمی بودیم همیشه با هم پیاده برمیگشتیم ... همیشه با هم بودیم ... ولی از اول راهنمایی شانس ادامه دوستی رو نداشتیم...من به مدرسه ای که در اون قبول شدم رفتم ولی اون قبول نشد....وقتی پیش دانشگاهی بودم یکی از دبیرامون به همه گفت که "
باید" برای کنکور های آزمایشی بریم" اندیشه سازان" ولی من چون تابستون تو " کانون فرهنگی آموزش " ثبت نام کرده بودم رفتم همون "کانون" و اونجا نگین رو دیدم و همون جا هم خیلی برام عجیب بود... ولی دیشب خیلی عجیب تر...و چقدر ذوق زده شدم وقتی دیدم موبایل داره ...
نمیدونم جریان چیه که این روزا از اون بالا خیلی هوا مو داری ...یادته چند روز پیش بهت گفتم این جریان رو تا اینجاش به تو سپرده بودم ولی از اینجا به بعدش فقط خودت جلو ببرش ... و تو به بهترین شکل ممکن که حتی ذره ای هم به فکر من نمیرسید... ممنون... ممنون... ممنون
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 10:15  توسط پرستو
|
ازونجایی که همه مشتاقانه منتظر ِ نمره ی درخشان ِ من هستین میگم بابا میگم!!شده بودم 15
باور کنین همین نمره ی کم هم کللللللللی منو خوشحال کرد خیلی کمتر از اینا انتظار داشتم.
بلاخره بعد از ماهها امروز اتاقم رو گرد گیری و مرتب کردم...فکر کنم یه نیم سانتی گرد و خاک گرفتم!
الان با خودتون میگین این دیگه چه دختریه ...مسواک که نمیزنه اتاقشم که اینجوری!!
من که نگفتم مسواک نمیزدم گفتم خیلی کم میزدم یعنی مثلا اگه برای یک امتحان 1 روز وقت داشتیم من اون روز بعدی که میخواستم برم امتحان مسواک میزدم و میرفتم ...به هر حال افراد تو خونه مجبورن تحمل کنن ولی بیرونیا که مجبور نیستن!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:9  توسط پرستو
|
سلام به همگی دوستان مهربون ـ وبلاگی و غیر وبلاگی
بالاخره این امتحانا تموم شد و ما از جو اختناق خارج شدیم . دیروز اینقدر روز بدی بود که فکرشم که میکنم اعصابم ناراحت میشه. اول ـ اولش یعنی ساعت 3 صبح با یک خواب مزخرف از خواب پاشدم بعدش تا ساعت 6 این موبایل بیچاره یه ربع به یه ربع زنگ میزد و من باز میگفتم حالا یه ربع دیگه پامیشم! دیگه ساعت 6 یه صدایی از درون بهم گفت : پاشو دیگه مسخره کردی ما رو!!دیگه خلاصه پاشدم یعنی خیلی ام پانشدم همون کنار تختم نشستم و گزارشکار ها مو از همون اول ترم نوشتم! خوب شده بود که فقط 8 جلسه بود وگرنه تموم نمیشد که!!بعدش نوبت وصل کردن گیاهای آلوده روی مقوای 41*29.5 بود که خوشبختانه از 20 تا فقط 2 تاش مونده بود اونم زود تموم شد بعدش اومدم اینجا و پست قبلی رو نوشتم وتازه از اون موقع تا ساعت 9.5 یه دور دیگه امتحانی که داشتم رو یه دور نگاه کردم (امتحان آزمایشگاه بیماری شناسی ـ گیاهی)بعدشم رفتم دانشگاه خلاصه تا ساعت 10.5 که خود استاد اومد ...امتحان اینطوری بود که 10 تا ایستگاه بود که تو هر کدوم 1 یا 2 تا سوال بود (خب البته سوالها زیر میکروسکوپ بودن)خلاصه فکر کنم من 20امین نفر رفتم تو (این امتحان آزمایشگاه همون امتحانی بود که گفتم واقعا گند زدم)وقتی 10 تا ایستگاهم تموم شدو داشتم میومدم بیرون استاد صدام زد و گفت : امتحانتو ... من: خیلی بد دادم!؟ استاد : نه یعنی... من: خراب کردم؟؟ استاد : نه منظورم اینه که از شما بیشتر انتظار داشتم. وقتی پرسیدم چند شدم گفت فردا میزنم رو برد. دیگه منم اصرار نکردم ... امروز زده بود رو برد حدس میزنین چند شده بودم؟؟
خلاصه از عصری به اونور هم دیگه تعطیلات بود .پیروز(برادر بزرگم)هم پنجشنبه از شیراز اومد . درنتیجه من دیگه برای این امتحان زیاد حوصله درس خوندن نداشتم هی میرفتیم بیرون گردش الان میخوام چند تا عکس تو فتو بلاگ بذارم حوصله داشتین نگاه کنین.
دیدین بعضیا موقع امتحانا حموم رفتن رو تعطیل میکنن؟ من حمومم تعطیل نمیشه مسواک زدنم به حداقل ممکن میرسه ...دیروز هی راه به راه مسواک میزدم ! مگه این عذاب وجدان ول کن بود!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:7  توسط پرستو
|
دارم میرم برای آخرین امتحان ترم ِ سوم...
رونیکا جون برام دعا کن
.(چون دست به دعات خوبه میگما
)
قهوه جون توام منو حلال کن .
(قول میدم از امروز به بعد پست آدمیزادی بذارم
)
جالب اینکه همین امروز انتخاب واحدم هست!!
فعلا تموم شد! فردا میام ...امروزو می تعریفم! ممنون از همگی مخصوصا رونیکا به خاطر پینگ ...خواستم پینگ کنم ادا در آورد ...منم وقت نداشتم ...ممنون
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 8:24  توسط پرستو
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:21  توسط پرستو
|
ازون جایی که هیچ گدوم هیچ اظهار آشنایی با چری نکردین این عکس چری خان
"یک اتومبیل چینی تو مایه های ماتیز و ام وی ام"

اینم یه صفحه پر از عکس چری
قهوه جون راست میگی...زود ِ زود با یه پس عالی برمیگردم...حتما...
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط پرستو
|
الان ۱ ساعته که وصل شدم . نمیتونم ایمیلی که برام اومده رو ببینم...آخه نفتکش ازین تندتر میره به خدا!!
راستی کیا تا حالا " چری "دیدن؟؟
امتحان دیروزی رو به معنای واقعی گند زدم! خسته نباشم نه؟...هنوز ۳ تا دیگه مونده...
پ ن : یه ایمیل از یاهو اتو بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 8:21  توسط پرستو
|