تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

بهار بهار

بهار بهار چه اسم آشنایی

عید تون مبارک

پ ن : جهت رفاه حال هموطنان گرامی کامنت دونی باز گشایی شد.

پ ن : چه جالبه که استاد آدم کارت تبریک عید بفرسته

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:59  توسط پرستو  | 

چهارشنبه سوری

 

عکس های چهارشنبه سوری به روایت عکاسی دات آی آر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 19:51  توسط پرستو 

اسم فامیل بازی:))

دیشب بالاخره قسمت شد که برم مهمونی!!(آخه از زمانی که پیش دانشگاهی بودم تا الان یه مهمونی درست حسابی نرفتم) قرار بود ساعت ۶ از دانشگاه برگردم خونه و لباس عوض کنم و پیام (داداش کوچیکترم) منو ببره اونجا.وقتی رسیدم خونه دیدم صدای مامانم میاد. فکر کردم کلا مهمونیه کنسل شده!! بعد دیدم که مامان هنوز در حال حاضر شدنه!خلاصه ازینا میگذریم و میرسیم به قسمت مهمونی و دقیقا زمانی که دارن میز شام رو میچینن. همینطوری برام سوال پیش اومد که این پسر بچه ها که همیشه پر سر و صدا بودن چرا امروز اینقدر ساکتن؟...رفتم در اون اتاقی که اونا توش بودن و باز کردم  یکیشون که منو دید گفت : داریم اسم فامیل بازی میکنیم . شمام میاین؟...همون موقع پریا اومد پیش من که ببینه چیکار میکنم ...منم ازونجایی که تو این مهمونی حتی یک بچه ی زیر ۳ سال نبود که من باهاش بازی کنم گفتم آره میام و پریام با هام اومد و رفتیم اسم فامیل بازی ... ( فکر کنم از موقعی که راهنمایی بودم تا دیشب دیگه این بازی رو نکرده بودم!) ...خب طبیعتا خیلی نگذشته بود که صدامون کردن برای شام...حالا اون گروه داشتن میباختن بدو بدو گفتن بریم شام بریم شام...من که فقط وقت کردم یکم آش بخورم از بس این پسرا حرفای خنده دار زدن و کارای خنده دار یکی از خودشونو به صورت اسلو موشن!! انجام میدادن که اونم این بود که میگفتن بردیا هر دفعه تو دوره ها باید نوشابه بریزه اگه نریزه نمیشه و حتما هم باید رو یه فرش ـ درست حسابی بریزه!! و مدل های مختلف ریختن نوشابه رو به صورت اسلو موشن اجرا میکردن!! و ناگفته نمونه که بردیا جان دیشب هم نوشابه...) .... از همه اینا که بگذریم دیشب همون موقعی که داشتیم وارد میشدیم یه لحظه فکر کردم صدای نگار میاد... نگار خواهر کوچیکه نازنین ـ . و بازم به شدت یاد نازنین افتادم ...چقدر دلم براش تنگ شده...خب بیا اینجا بنویس دیگه

رد پای خونه تکونی : )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9:42  توسط پرستو  | 

بیست ـ اسفند

 

بیست ـ اسفند ... یه خاطره ست ... یه تولده ...

داداشی تولدت مبارک

 آرش عسلی هم با چند سال تاخیر در بیست ـ اسفندبه دنیا اومد

 و شد پسر طلای وبلاگستان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:40  توسط پرستو 

عجایب خلقت

 

   ...و خداوند عجایب خلقتش را " استاد " نامید و آنان را به دانشگاه های سراسر کشور فرستاد تا آموخته های خود را -هر چند اندک -به فرزندان این مملکت بیاموزند.باشد که عبرتی باشند برای آیندگان.

 

پ ن : چند روزی نمیتونم براتون کامنت بذارم ... اگرم برای کسی کامنتی گذاشتم کوتاه بود و به دل خودم نشسته ...بر میگردم ...حتما.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:7  توسط پرستو  | 

ما همچنان میخندیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

قسمتهایی از کامنتهای منتخب پست قبل:

پسرا یا دوست دختر دارن یا وبلاگ مینویسند !(نازلی)...(پرستووو :)

پسرا یا بی جنبه اند یا خیلی خیلی بی جنبه اند!!(دوست مامان پریسا)...(پرستو :)

همون .... خوبه براي پسرها. احتياجي به كلمه نداره. (مامان آرش)...(پرستو :)

 پسرا اگه امین باشن گل هستن ولی بقیه شون مفت نمی ارزند (لیلا)...(پرستو :)

پسرها هم یا همون نقطه چین یا بازم نقطه چین (رونیکا)...(پرستو :)

بقیه کامنت ها زمینه ی دعوا داشتند که نذاشتم شون کلا پست قبلی جهت شوخی بود ...آقا پسرا جدی نگیرین

 

.

.

.

خب حالا میریم که داشته باشیم کامنت های کیمیا رو...

دخترا هم خوشگل هستن و هم وبلاگ نویس مثل خودت (پرستو : مرسیییییییی)مثل منتازه دندوناشونم سیم پیچی ( سیم کشی ) کردن...پسرا بادکنکن دست بزنی می ت رکنپسرا شیرن مثل شمشیرنپسرا ی خوب خیلی خوبن پسرای تو کیش:بیشتریاشون پر روون موهاشون سیخ سیخی چشماشون اینجوریه تا دختر می بینن دختر بزرگارو ها خیلی خیلی زود گول دختر پر روها رو می خووووررررن


خلاصه به این نتیجه رسیدیم که :

دخترا هم خوشگلن هم وبلاگ نویس



پ ن : اووووووووووووووه بابا ما (=دخترا) که نگفتیم شما ها (=پسرا) همه تون اون جمله های بالایین که...اگه اون جمله ی "دخترا یا..." رو قبول داشته باشین اون جمله های بالا مصداق داره.

پ ن : مرسی سانی جون

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 6:44  توسط پرستو  | 

میــخندیـــــــــــــــــــــــــــم...

 

دخترا یا خوشگلن یا وبلاگ نویس.

                                                              همفری بوگارت .

 

پسرا یا (...) یا (...)

نقطه چین ها رو شما بگید...

 

توضیحاتی برای پست قبل:

اول اینکه ممنون از همگی... به خاطر روحیه دادن هاتون (مخصوصا نازلي  و نظر عالی و مفیدش)در مورد عکس که چند نفری پرسیده بودن ... وقایع! این عکس دقیقا زمانی اتفاق افتاد که در اوج اعصاب داغون بودم ... بعدش دیدم جالب شده عکس گرفتم و به بالای متن اضافه کردم ...و...الان خوبم ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:14  توسط پرستو  | 

گذشته ها

....

بعضی وقتا یه اتفاق ـ خیلی دور یه جوری ، به یه شکلی ، میاد تو ذهن آدم لحظه به لحظه اش برای آدم مرور میشه ... همه ی خریت هاش(ببخشید باید بگم) ، همه کار های احمقانه ی انجام شده در یه دوره زمانی کوتاه ... و خلاصه اینقدر ذهن آدم درگیر میشه که دیگه هیچ موضوع خوشحال کننده ای نمیتونه بیشتر از چند ثانیه باعث خنده ات بشه...اونم نه از ته دل ...فقط برای اینکه ... نمیدونم اصلا فقط برای چی؟... ذهنت انقدر درگیره که وقتی صبح از خواب بیدار میشی یه چراغی تو دهنت خاموش روشن میشه که "آی حواست هست دیشب به چی فکر میکردی؟"انقدر خاموش روشن میشه که یادت میاد و دوباره تمام روز تو فکر یه اتفاق در گذشته ای... که چه خریتی کردی...خودت بودی دیگه...حالا تحمل کن...
حالم خوب نیست تو کامنت دونی شوخی نکنید لطفا...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:23  توسط پرستو  |