تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

تولدت مبارک ... 24

 

باورت ميشه پيام ؟ ...24 سالت تموم شد داداشي ...تولدت مبارك ...ايشاا... هميشه همين قدر مهربون و با معرفت باشي ...گل باشي و عمرت مثل گل نباشه...همه مون دوست داريم...هر چند از وجود اين وبلاگ با خبر نيستي و اين تبريك رو نميبيني ...

 

تولدت مبارك داداشي )

 

پ ن : این پست دو منظوره بود ( تولد + بازی عکس بچگی ) ... دعوتی های من برای ادامه بازی :

ایلیا ... مهرزاد ...سورنا...قهوه ... پرهام فرزانه

منتظرم که شرکت کنین ...(کسی دیگه خواست شرکت کنه بگه اضافه کنم)

عکس ها به ادامه مطلب منتقل شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 3:49  توسط پرستو  | 

دیروز چهارشنبه بود .

Entry for October 18, 2007 magnify

هر چي از امروز بگم تموم نميشه كه !

      خب امروز 4شنبه بود روز تعطيلي من ... صبح سعي کردم يه مقاله ترجمه كنم ولي بيشتر از 4 - 5 خط حوصله ام نيومد ... بعدش رفتم( حالا يادم مياد مگه) !!!...حالا ميرسيم به عصري !!

     ساعت 3 كلاس زبان داشتم كه البته به اين دليل رفتم كه ببينم حاضرن ساعتشونو با من يكي كنن يا نه ... آخه شانس من روزاي 2 شنبه رو كاملا كلاساي دانشگاه پر كرده و اصلا وقت زبان رفتن ندارم و فقط 4 شنبه ها رو ميتونم برم ... همين الانم 2 جلسه از كلاس عقبم ! ... اونم من كه امكان نداره در حالت عادي از هيچ كلاسي غايب بشم !

      خلاصه ازونجايي كه من در موارد مورد نياز كه احتياج دارم از حقم دفاع كنم حرف زدن يادم ميره كل بچه هاي كلاس داشتم با معلم زبان سر و كله ميزدن كه كلاس از روز 2 شنبه برداشته بشه ... و منم ساكت فقط گوش ميدادم ....آخرم كلاس تغييري نكرد ولي گفتن كه روزاي 2 شنبه كمتر درس ميدن تا من خيلي عقب نمونم و به شدت هم اصرار کردن که حتما همين كلاسو بيا.

       بعد كه برگشتم همينطوري با مامان رفتیم دور بزنيم كه من گفتم بريم شیر×ین و رو×ناک رو ببينيم ... البته مامان اصلا راضي نشد. در نتيجه تو ماشين موند و من رفتم بالا كه فقط دم در ببينمشون ... مامانشون كه نبود ... يه خانومي بچه ها رو نگه ميداشت. رو*ناك همون اول اومد بغلم و ديگه نميرفت ... با اين حال اصلا منو نميشناخت و با تعجب بهم نگاه ميكرد ...شیر*ين رفت پايين تا به قول خودش خاله گيتي(قبلا میگفت خاله تی تی ) رو ببينه ... بعد كه اومد بالا گفت رو*ناكم ببريم خاله ببينه . چون هوا سرد بود رفت يه پتو آورد، پيچيديم دور بچه و رفتيم پايين ... و مامان رو*ناكو ديد ... و حالا شانس رو*ناك چه بادي هم ميومد همون موقع!!! مجبور شدم زود ببرمش بالا ديگه ... حالا بچه فهمیده بود داريم برميگرديم ولي طفلكي نميدونست چه جوري مخالف كنه فقط هي عقبو نگاه ميكرد هي جلو رو نگاه ميكرد... بعدش رسيدم دم در ، گذاشتمش زمين نميخواست از بغلم بره !!! شير*ين گفت اينجوري بذاريش گريه ميكنه بيا بذارش تو خونه من حواسشو پرت ميكنم تو برو ... حالا رفتم تو و بچه و گذاشتم و اومدم بيرون .... شير*ين از تو داد ميزنه گريه كرد برگرد! حالا منم برميگردم!!!!! بعد مياد دم در حالا هنوز رو*ناك نرسيده دم در بهش ميگه بدو رو*ناك بيا بدوووو .... رو*ناك مياد و اصلا گريه نكرده ... بچه بيشتر تعجب كرده ...دوباره به اين حربه منو وارد خونه شون ميكنه . روسري مو قاپ ميزنه و نميدونم كجا قايم ميكنه خب اين بيشتر وقت منو ميگیره كه خب با اين حركت هاي عجيب شير*ين ، رو*ناك به شدت با قيافه عاقل اند صفيحانه اي به ما نگاه ميكنه خلاصه يه جوري ميام بيرون ... شير*ين مثلا اداي گريه در مياره كه رو*ناك گريه كرد ...ولي ديگه اثر نداره كه!

      و در آخرين لحظات روز 4شنبه در حال راه رفتن تو خونه هستم كه احساس ميكنم يه سوزن تو پام فرو رفت...دردش خيلي بيشتر از يه سوزن بود ... چون يه زنبور خوشگل بود waiting... و به شدت به من لطف داشتnot talking.جالب اینجاست که همین امروز داشتم به مامان میگفتم نگاه کن میخچه های پام خوب شده دیگه هر چی فشار میدم درد نمیگیره ...

پ ن : عجب پست طولانی شد ها  .

پ ن (برای پست قبل) : آبشار کبود وال ... استان گلستان ... علی آباد کتول

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 4:30  توسط پرستو  | 

گردش در روز عید

شنبه رفتیم گردش ... آبشار کبود وال ...یه چند تا عکس هم گرفتیم ... تو ادامه مطلب ببینین

 

اگه با پرشین مشکل دارین  ... عکسا با حجم کمتر و در picturtrail


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 4:2  توسط پرستو  | 

سریال میدیدیم ماه رمضون ...

در حال دیدن سریال اغما یهو آرنجم میخوره به گوشیم که رو دسته مبله و پرت میشه رو سرامیک ها ... دیگه تا ۱۰ دقیقه هیچ کس سریال نمیبینه که !!! موبایل من برای همه فیلم بازی میکنه


در حال دیدن میوه ممنوعه ... رسیده به اونجا که بعد از قتل بابای هستی ، جلال و سینا میرن بالای پل هوایی و جلال به سینا میگه که بره خونه...

پیروز (خطاب به سینا ) : بگو من میخوام با پرادوئه برم ... بگو ، بگو


ما متوجه شدیم الیاس! کشاورزی خونده بوده !!!!... ما دانشجویان کشاورزی باید اعتراض کنیم و پوتیشین پر کنیم ...


آدرس جدید یونا جونی


پیشاپیش

عید فطر مبارک

Eyde  fetr mobarak
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 3:23  توسط پرستو  | 

هستم ، ...

سلام به همگی ... تا وقتی سر و صدای همه در نیومده یه توضیحی بدم.من این روزا حسابی وقتم گرفته ست ... از یه طرف کلاسای دانشگاه از یه طرف کلاس زبان و بدمینتون ... اگه یه وقتی هم برای رفت و آمد در نظر بگیریم دیگه زمانی نمیمونه برام که اگر هم بمونه میام و میشینم و وبلاگهای به روز شده رو میخونم تقریبا وبلاگی رو جا نذاشتم و به همه هم سر زدم ... ولی بدون کامنت ...بعشی وقتا از رو عادت رو کامنت دونی ها هم کلیک کردم ولی چون نمیشه برای همه این وقت رو بذارم ، برای هیچ کس کامنت نذاشتم... ممنون از همگی که به من سر زدین .

پ ن: به زمان پست شدن مطلب دقت كنيد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 3:27  توسط پرستو  | 

روزمره

 ما که نفهمیدیم جریان چیه ؟

 هر سال ما نمیرفتیم (؟)* استادا میومدن =>کلاسا تشکیل نمیشد.

 

امسال ما میریم (واقعا همه میان) استادا نمیان => کلاسا تشکیل نمیشن.

* البته این در مورد گروه ما صدق نمیکرد کلی عرض کردم

پ ن : این پست فقط برای اینه که امشب(شب ضربت خوردن) اون پست بالا نباشه .

پ ن : ای بابا من موقعی که ای دی اس ال هم نداشتم میتونستم ازین فیلما ببینم که .

 

پ ن : تا یه مدت هیچ کاری نمیتونم بکنم ... فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:37  توسط پرستو  | 

بخند .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:28  توسط پرستو  | 

پایان محدودیت یک ساله

 

به اميد روزي كه ... :D

هر چند پارسال گواهینامه ام خیلی دیر به دستم رسید ولی تاریخ روش سوم مهر بود .

و امروز محدودیت های گواهینامه یک ساله ام به پایان رسید ...هر چند که دیگه خارج از شهر رانندگی کردن هیجان نداره ولی خب به هر حال استرسش هم کمتره.

منبع عکس 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:16  توسط پرستو  | 

:دی

فکر میکنین روزشمار بالا مال چیه؟

:D

سوم مهر خواهم گفت ...

پ ن : روزشمار گذاشتن رو از مامان آرزو یاد گرفتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 20:42  توسط پرستو  |