برف بند انگشتي ديروز


شب يلداتون خوش
...
عيدتون مبارك ![]()
ديگه چيزي نمونه به پايان ۲۱
خاطرات ماندگار من


شب يلداتون خوش
...
عيدتون مبارك ![]()
ديگه چيزي نمونه به پايان ۲۱
ديگه مطمئن شدم كه( گفته ی مامان حسین
) اگه آدم از اول روز بگه كه امروز روز خوبيه اون روز، مجبوره خوب بگذره ...مجبوره خوش بگذره .
ديروز3شنبه ي خوبي بود ... صبح ا سما خيلي زود و به موقع اومد ... كلي بازي كرديم ... كلي برديم ... كلي خنديديم .
عصري آ بياري داشتيم ... فكر اينكه نكنه اين هفته امتحان آزمايشگاه باشه يه ذره استرس ايجاد ميكرد ولي خوشبختانه امتحان داوطلبي بود ... تازه خود بچه ها انتخاب ميكردن كه كدوم آزمايش رو توضيح بدن ... وقتي من پرسيدم كه هفته ي ديگه هم هر آزمايشي كه بخوايم رو ميتونيم توضيح بديم ؟ بهم گفت: آره ولي تو كه اصلا نميخواد امتحان بدي ...گفتم چراااا؟؟؟
گفت : تو نمره ات رو گرفتي (اول ترم5 نمره همينطوري بهم داد ...البته نه خيلي بي خودي ولي به هر حال خيلي جالب بود چون من از اين هفته غصه ميخوردم كه هفته ي ديگه 3 شنبه رو نميتونم برم بدمينتون بايد براي آ بياري بخونم )دوباره گفتم : خب بچه ها دارن از ۶ نمره امتحان میدن من ۵ نمره گرفتم گفت : یه نمره که چیزی نیست میدم دیگه ! (
)خلاصه گفتم : يعني نميخواد بخونم ؟ گفت : چرا بخون بيا از بچه ها سوال بپرس!!!![]()
![]()
اینم سوغاتی ا سما :

پ ن : چی میشه یکشنبه هفته دیگه صبح که بیدارم میشم یه عالمه برف اومده باشه یا در حال اومدن باشه؟ ازون برفا که هر دونش اندازه یه بند انگشته ...![]()
اینم اون برف بند انگشتی که منتظرش بودم : )
اين عكس رو از دختر کوچولوی ۹ ماهه دوست مامان گرفتم ...هیچ چیزی اون طرف باعث خنده اش نشد ...به جز اینکه من اسمش رو صدا کردم و اون این لبخند خوردنی رو نه به من ، که به روبرو که هیچ کس هم نبود تحویل داد ... نیمرخش با این لبخند منو به شدت یاد عروسک اصلی*دوران بچگی م میندازه . ( اسمش روی عکسه)
*: خب فقط یک عروسک که نداشتم!![]()
عكس در ادامه مطلب
امروز رو مينا
چه شيطون شده بود ... براي خودش راه ميرفت و مي رقصيد ...يا مثلا درحالي كه يه كتاب رو باز جلوش گرفته بود ميدويد ... ا سما ميگفت : اين بچه در آينده هم تو درس موفق ِ هم تو ورزش ![]()
( ۱ و۲ )
ساعت 1.5 بايد ميرفتم دانشگاه كه پروفيل خاك بكنيم ... اونم خيلي جالب بود خوشبحتانه يكي از پسرها اومد تو گروه ما تا كلنگ بزنه و بعدش ديد ما زور بيلشم ندارين همه كارش رو خودش كرد ما هي ميرفتم تو ازمايشگاه و وسايل ديگه رو مياورديم...بعدش هم كه نمونه خاك برداشتيم و همگی رفتيم تو آزمايشگاه ديگه كاراي اونجا رو كاملا من و فريبا انجام داديم ( اينجا كارا محاسباتي بود )...
راستي يكي از پسرا توصيه اكيد كرد كه اين بازديد آخري رو هر وقت گذاشتن برين كه خيلي خوش ميگذره ( پسرها رو آبان ماه بردن)...(چون ما قرار گذاشته بودیم که این بازدید رو تحریم کنیم!! و هر وقت خواستن بذارن ما بگیم نه نمیشه یه روز دیگه
)
خلاصه امروز روز شادي بود كه بايد ثبت ميشد ...
میدونین امروز تولد کیه ؟ ...
تولد یلدا جونه
...
![]()
![]()
یلدا جون تولدت خیلی خیلی مبارک![]()
![]()
![]()
موقع استراحت های بعد از بازی بدمینتون که میرم میشینم با رو مینا بازی میکنم ... توضیح : رو مینا دختر کوچولوی ۵ ساله ای که با مامانش میاد بدمینتون . موقعی که ما بدمینتون بازی میکنیم اونم خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم میکنه . حالا این مکالمه کوتاه رو داشته باشین :
من ( بعد از چند دور بازی کردن با یک اسباب بازی ) : اگه اسباب بازی دیگه ام هم آوردی بیار بازی کنیم
رو مینا : ایستَ کن الان میارم!!!![]()
استاد در حال توضیح مدلهای مختلف تولید مثل در حشرات هستش ...
برای یک مدلش شپشک استرالیایی رو مثال میزنه ... یکی از دوستان جلویی برمیگرده به طرف من میگه : خوش به حال این شپشکه ! استرالیا رو دیده!!![]()
( ما هموناییم که تو کف کانادا بودیم ها.)
پ ن ۱: دوستام میگن من فقط نقاط منفی و کمبود ها رو میبینم و ( زیادی )حرص میخورم ...خب الان اینی که میگم رو چیکارش کنم خب ؟ میشه حرص نخورد؟ روز سوم دی ماه امتحان اکولوژی دارم! حالا اگه کسی نفهمید جریان چیه میتونه تاریخ تولدم رو اون کنار ببینه .
پ ن ۲ : دیروز برای اولین بار بعد از ماه رمضون امسال ، صبح ساعت ۳.۵ بیدار نشدم ! چون ساعت رو اشتباها به جای ۳ صبح ، ۳ ظهر گذاشته بودم !! ...
بازدید ما باز هم کنسل شد ... ![]()
الان از یه بچه ۵ ساله هم بپرسی میدونه جمعه وقت اداری نیست. من واقعا موندم اینا باید روز آخر متوجه بشن؟![]()
به هر حال من همه اینارو از چشم یه نفر میبینم!![]()
من در تلاش برای راضی کردن پدر و مامان برای گرفتن یه دوربین دیجیتال هستم و هر دوی اینها به شدت حواسشون به کاریه که دارن انجام میدن ( یعنی مثلا ما نمیشنویم ).
من : باید یه دوربین دیگه بخرین.![]()
پدر : تو دوربین داری!
( این جواب اول و آخر مامان و پدر است)
من : این بدرد نمیخوره باید حرفه ای باشه
...من دوربین میخوام .![]()
این بحث به صورت یک طرفه ادامه پیدا میکنه ( یعنی فقط من حرف میزنم هیچ کس جوابمو نمیده )
من : ( در آخرین تلاش برای بد جلوه دادن دوربینم ) آخه باطری دوربینمم خراب شده .
پیام( که تا الان هیچ دخالتی در بحث نداشته و در تلاش برای خاتمه دادن به بحثِ ) : این باطری دوربینش خراب شده ، بعد اینجا نوشته ۵۰۱ مدرسه کتابخانه ندارد!!!! کدوم مهمتره؟؟؟![]()
![]()
مامان و پدر( که تا این لحظه اصلا هیچی نمیشنیدن
) :![]()
![]()
![]()
![]()
من :![]()
![]()
... آخه عجيب اينجاست كه هفته ديگه شنبه زبان كه تعطيله اين استاد هم نميتونه بياد كلاسش تعطيله !! فقط امروز بايد اينقدر بدبختي ميبود !!

پ ن۱ ( مربوط به عكس پست
) :
ايليا جان تولدت مبارك . ![]()
![]()
![]()
پ ن ۲ :![]()
![]()
تولد نازلی جونی هم مبارک![]()
![]()
![]()
پ ن ۳ ( برای فردا ) : ![]()
![]()
تولد آرژین جونی هم مبارک![]()
![]()
![]()
پ ن۴ : کمتر از یک ماه به پایان ۲۱ سالگی ... چقدر زود گذشت این پاییز ... دیگه داره جیره آخرش ( آذر ماه) رو هم مصرف میکنه و بعدش میشه زمستون
...
پ ن۵ :لینک عکس پست قبل برای اونایی که نتونستن ببینن .
پ ن۶ : من که خیلی با این لینک حال کردم .
پ ن۷ : ازین به بعد جواب کامنت تون زیر نظر خودتون داده میشه.
سلام به همگی
۱-دیروز بعد از اومدن پیام و بعد از کلی اصرار رفت یه خوراکی بگیره ( تازه جیبشم نشن میداد که ببین هیچی پول ندارم آخرش از خودم گرفت پولشو دیگه )خلاصه برگشت با یه پفک و یه پفیلا ... پفیلا هه سر سه سوت تموم شد و پفکه باز شد ولی انگار این دوتا به هم نمیخورن چون با مون الین دونه پفک متوجه مزه ی بادمجون شدم!!! و دیگه نخوردم دیگه!
۲-یه تیکه از ا سما شیطونک :
داره عکسای یکی از بچه های فامیلشونو رو موبایلش بهم نشون میده و حسابی قربون صدقه ش میره ...
یهو میگه : من دلم میخواد یه عااااااااالمه بچه بیارم![]()
![]()
![]()
من : نه نه اشتباه نکنیا ، فقط یکی ، فقط یکی![]()
ا سما : ها ! اجازه نمیدی؟![]()
![]()
۳-دیروز داشتیم از آزمایشگاه میومدیم به طرف در خروجی ، دیدیم یکی از بچه های گروه نشسته رو جدول ها و سرشو گذاشته رو زانوهاش و چند تا از دوستاشم دورشن ... پرسیدم : چی شده؟ گفتن : فشارش افتاده ، شکلات دارین ؟ ...ما هم چون نداشتیم و خیالمونم راحت شد که چیزی نیست اومدیم این طرف تر که یه پسره از دور میومد ، میگه : چی شده؟ تنفس مصنوعی بدم؟![]()
... ( ای (....)ما فکر کردیم اومده کمک کنه!)
۴-دیروز کنفرانس آف*ت شناسی ما بود از بس یکی از اعضای گروه عجله کرد نذاشت اونچیزی بشه که باید ... کلی خورد تو ذوقمون .![]()
![]()
۵- پرهام عزیز
هم وبلاگش رو تعطیل کرد ... اولش دلم گرفت ولی دیدم اینطوری بهتره ... باید بره امسال رو درس بخونه . خود منم برای کنکور یک سال وبلاگم رو و ۳ ماه اینترنت رو تعطیل کردم ... پرهام جون به امید روزی که اسمت رو در قبولی های دانشگاه ببینیم.![]()
![]()
۶-این دومین بار بود که یه نفر بهم گفت میخواد عکسی که گرفتم نقاشی کنه ...نفر اول قهوه جون بود و نفر دوم معلم زبانم ...از روی این عکس( روش کلیک کنید تا بزرگ بشه ) :
پ ن : بازدید افتاد هفته بعد ... ایلیا اینقدر آه نکش بذار ما رو ببرن