تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

برف بند انگشتي ديروز

 

شب يلداتون خوش ... عيدتون مبارك

ديگه چيزي نمونه به پايان ۲۱

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 4:57  توسط پرستو  | 

سه شنبه های دوست داشتنی ...


ديگه مطمئن شدم كه( گفته ی مامان حسین  ) اگه آدم از اول روز بگه كه امروز روز خوبيه اون روز، مجبوره خوب بگذره ...مجبوره خوش بگذره .

ديروز3شنبه ي خوبي بود ... صبح ا سما خيلي زود و به موقع اومد ... كلي بازي كرديم ... كلي برديم ... كلي خنديديم .

عصري آ بياري داشتيم ... فكر اينكه نكنه اين هفته امتحان آزمايشگاه باشه يه ذره استرس ايجاد ميكرد ولي خوشبختانه امتحان داوطلبي بود ... تازه خود بچه ها انتخاب ميكردن كه كدوم آزمايش رو توضيح بدن ... وقتي من پرسيدم كه هفته ي ديگه هم هر آزمايشي كه بخوايم رو ميتونيم توضيح بديم ؟ بهم گفت: آره ولي تو كه اصلا نميخواد امتحان بدي ...گفتم چراااا؟؟؟گفت : تو نمره ات رو گرفتي (اول ترم5 نمره همينطوري بهم داد ...البته نه خيلي بي خودي ولي به هر حال خيلي جالب بود چون من از اين هفته غصه ميخوردم كه هفته ي ديگه 3 شنبه رو نميتونم برم بدمينتون بايد براي آ بياري بخونم )دوباره گفتم : خب بچه ها دارن از ۶ نمره امتحان میدن من ۵ نمره گرفتم  گفت : یه نمره که چیزی نیست میدم دیگه ! ()خلاصه گفتم : يعني نميخواد بخونم ؟ گفت : چرا بخون بيا از بچه ها سوال بپرس!!!

اینم سوغاتی ا سما :

جامدادي روميزي

پ ن : چی میشه یکشنبه هفته دیگه صبح که بیدارم میشم یه عالمه برف اومده باشه  یا در حال اومدن باشه؟ ازون برفا که هر دونش اندازه یه بند انگشته ...


     ۲۹ / ۹ / ۸۶

    اینم اون برف بند انگشتی که منتظرش بودم : )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 4:5  توسط پرستو  | 

لبخند

 

اين عكس رو از دختر کوچولوی ۹ ماهه دوست مامان گرفتم ...هیچ چیزی اون طرف باعث خنده اش نشد ...به جز اینکه من اسمش رو صدا کردم و اون این لبخند خوردنی رو نه به من ، که به روبرو که هیچ کس هم نبود تحویل داد ... نیمرخش با این لبخند منو به شدت یاد عروسک اصلی*دوران بچگی م میندازه . ( اسمش روی عکسه)

*: خب فقط یک عروسک که نداشتم!

عكس در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 4:48  توسط پرستو  | 

یک روز شاد

ازونجایی که دوشنبه خیلی از ا سما شاکی شده بودم که دیر اومده بود دانشگاه ، امروز دیگه تهدیدش کردم که باید زود باید وگرنه ...... زود زود اومد ...حتي قبل از نرمش ... اولين بار بود ها ... تو تابستونم كه هيچ كار نداشت اين موقع نميرسيد ... خلاصه كلي باهم بازي كرديم و بعد مربي هم كه براي اولين بار شلوار ورزشي پوشيده بود و با ما نرمش كرد گفت بياين دوبل بازي كنیم ... خلاصه منو ا سما اينور ... خودش و فرز انه كه تازه اومده (يه 2 -3 هفته اي ميشه) اونور ... تا 10 تا سرويسم امتياز گرفت ... يعني ما 10 -0 جلو افتاديم !!!!!!!! واااااااا ي چه حالي داشت ...سرويس هام خيلي حرفه اي شده ... بعدش به هر حال ما برديم و ديگه خيلي حال داد ... بعد ا سما منو رسوند ... راستي اولش ا سما ميگفت : من امشب ميرم ... من: اهوم ... ا سما : من امشب ميرما ...دوباره من : اهوم جاي منم خالي كن ...ا سما : من امشب كجا ميرم؟ ... من : با بلسر ....ا سما : ا ِ كي بهت گفتم؟؟؟ ...( طفلك يه خبر جديدي كه ميشه بايد براي 40 -50 نفر تعريف كنه ديگه يادش نميمونه به كي گفته به كي نگفته)

امروز رو مينا چه شيطون شده بود ... براي خودش راه ميرفت و مي رقصيد ...يا مثلا درحالي كه يه كتاب رو باز جلوش گرفته بود ميدويد ... ا سما ميگفت : اين بچه در آينده هم تو درس موفق ِ هم تو ورزش  ( ۱ و۲ )

ساعت 1.5 بايد ميرفتم دانشگاه كه پروفيل خاك بكنيم ... اونم خيلي جالب بود خوشبحتانه يكي از پسرها اومد تو گروه ما تا كلنگ بزنه و بعدش ديد ما زور بيلشم ندارين همه كارش رو خودش كرد ما هي ميرفتم تو ازمايشگاه و وسايل ديگه رو مياورديم...بعدش هم كه نمونه خاك برداشتيم و همگی رفتيم تو آزمايشگاه ديگه كاراي اونجا رو كاملا من و فريبا انجام داديم ( اينجا كارا محاسباتي بود )...

 راستي يكي از پسرا توصيه اكيد كرد كه اين بازديد آخري رو هر وقت گذاشتن برين كه خيلي خوش ميگذره ( پسرها رو آبان ماه بردن)...(چون ما قرار گذاشته بودیم که این بازدید رو تحریم کنیم!! و هر وقت خواستن بذارن ما بگیم نه نمیشه یه روز دیگه )

خلاصه امروز روز شادي بود كه بايد ثبت ميشد ...


میدونین امروز تولد کیه ؟ ...تولد یلدا جونه...

یلدا جون تولدت خیلی خیلی مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 3:52  توسط پرستو  | 

ایستَ کن !

 

موقع استراحت های بعد از بازی بدمینتون که میرم میشینم با رو مینا بازی میکنم ... توضیح : رو مینا دختر کوچولوی ۵ ساله ای که با مامانش میاد بدمینتون . موقعی که ما بدمینتون بازی میکنیم اونم خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم میکنه . حالا این مکالمه کوتاه رو داشته باشین :

من ( بعد از چند دور بازی کردن با یک اسباب بازی ) : اگه اسباب بازی دیگه ام هم آوردی بیار بازی کنیم

رو مینا : ایستَ کن الان میارم!!!


استاد در حال توضیح مدلهای مختلف تولید مثل در حشرات هستش ...

   برای یک مدلش شپشک استرالیایی رو مثال میزنه ... یکی از دوستان جلویی برمیگرده به طرف من میگه  : خوش به حال این شپشکه ! استرالیا رو دیده!!

 ( ما هموناییم که تو کف کانادا بودیم ها.)

 

پ ن ۱: دوستام میگن من فقط نقاط منفی و کمبود ها رو میبینم و ( زیادی )حرص میخورم ...خب الان اینی که میگم رو چیکارش کنم خب ؟ میشه حرص نخورد؟     روز سوم دی ماه امتحان اکولوژی دارم! حالا اگه کسی نفهمید جریان چیه میتونه تاریخ تولدم رو اون کنار ببینه .

 پ ن ۲ : دیروز برای اولین بار بعد از ماه رمضون امسال ، صبح ساعت ۳.۵ بیدار نشدم ! چون ساعت رو اشتباها به جای ۳ صبح ، ۳ ظهر گذاشته بودم !! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 3:37  توسط پرستو  | 

ضد حالی برای روز دانشجو

 

بازدید ما باز هم کنسل شد ... not listening

الان از یه بچه ۵ ساله هم بپرسی میدونه جمعه وقت اداری نیست. من واقعا موندم اینا باید روز آخر متوجه بشن؟sad

به هر حال من همه اینارو از چشم یه نفر میبینم!


من در تلاش برای راضی کردن پدر و مامان برای گرفتن یه دوربین دیجیتال هستم و هر دوی اینها به شدت حواسشون به کاریه که دارن انجام میدن ( یعنی مثلا ما نمیشنویم ).

من : باید یه دوربین دیگه بخرین.not talking

پدر : تو دوربین داری!whistling( این جواب اول و آخر مامان و پدر است)

من : این بدرد نمیخوره باید حرفه ای باشهdaydreaming - New! ...من دوربین میخوام .not talking

این بحث به صورت یک طرفه ادامه پیدا میکنه ( یعنی فقط من حرف میزنم هیچ کس جوابمو نمیده )

من : ( در آخرین تلاش برای بد جلوه دادن دوربینم ) آخه باطری دوربینمم خراب شده .

پیام( که تا الان هیچ دخالتی در بحث نداشته و در تلاش برای خاتمه دادن به بحثِ ) : این باطری دوربینش خراب شده ، بعد اینجا نوشته ۵۰۱ مدرسه کتابخانه ندارد!!!! کدوم مهمتره؟؟؟big grinbig grin

مامان و پدر( که تا این لحظه اصلا هیچی نمیشنیدنpeace sign) :oh go onrolling on the flooroh go onrolling on the floor

من :d'ohat wits' end - New!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:56  توسط پرستو  | 

2 تا در يه روز

واااااااي كه چه روزي بود امروز ... دوتا امتحان تو يك روز ... من ساعت ۳.۵ بايد فاينال زبان ميدادم و ديگه تا ۴.۵ هر طور بود تمومش ميكردم و ساعت ۵ بايد دانشگاه ميبودم تا امتحان آف*ت شناسي كه ميانترم هم بود رو ميدادم ... ديگه استرس و اينا هم به شدت داشت خفه ام ميكرد ... ساعت ۱.۵ ديگه داشتم از خستگي ميمردم گفتم يه يك ساعت بخوابم تا سر امتحانام خوابم نبره!! ... حالا تو اين ۱ ساعت كه هر ۵ دقيقه هم بيدار ميشدم ساعت رونگاه ميكردم ، خواب هم ديدم!!! خواب ديدم ساعت ۵.۱۵ شده  ... زبان رو از دست دادم و به آ*فت هم نميرسم ولي چشمامو كه باز كردم ۵ دقيقه هم نگذشته بود...  خلاصه زبان رو به هر بدبختي بود دادم ( يه دختر ترم پايين تر اومده بود با ما امتحان بده ، واااااااي اين موجود چققققققققدر حرف زد  ديگه وقتي ورقه ش رو داد و رفت يكي از بچه ها با صداي بلند گفت : اي خدارو شكراين رفت ! چقدر اين حرف زد ، نميشد هم چيزي بهش بگيم! ...من كه يه خط از reading ام رو 7- 8 بار خوندم  مگه اين ميذاشت بفهمم!!) در طول امتحان 400 بار هم ساعت نگاه كردم ...خلاصه زبان تموم شد و رفتم تو ماشين كه برم دانشگاه ( تو اين موقعيت چراغ بنزينشم روشن شده بود!؟) تو دانشگاه همه در تلاش براي راضي كردن استاد براي افتادن امتحان به هفته بعد ... موفقيت آميز نبود ... امتحان داديم ... با اينكه فكر ميكردم خيلي سخت باشه ، نبود ... به قول استاد : ديدين چقدر آسون بود 2 ديقه هم طول نكشيد ( استاد از راه دور فقط براي گرفتن اين امتحان از ما اومده بود ).

... آخه عجيب اينجاست كه هفته ديگه شنبه زبان كه تعطيله اين استاد هم نميتونه بياد كلاسش تعطيله !! فقط امروز بايد اينقدر بدبختي ميبود !!

پ ن۱ ( مربوط به عكس پست ) :party partyايليا جان تولدت مبارك . partyparty

پ ن ۲ :partyparty تولد نازلی جونی هم مبارکpartyparty

پ ن ۳ ( برای فردا ) : partypartyتولد آرژین جونی هم مبارکpartyparty

پ ن۴ : کمتر از یک ماه به پایان ۲۱ سالگی ... چقدر زود گذشت این پاییز ... دیگه داره جیره آخرش ( آذر ماه) رو هم مصرف میکنه و بعدش میشه زمستون...

پ ن۵ :لینک عکس پست قبل برای اونایی که نتونستن ببینن .

پ ن۶ : من که خیلی با این لینک حال کردم .

پ ن۷ازین به بعد جواب کامنت تون زیر نظر خودتون داده میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:5  توسط پرستو  | 

فقط یکی ، فقط یکی

سلام به همگی

۱-دیروز بعد از اومدن پیام  و بعد از کلی اصرار رفت یه خوراکی بگیره ( تازه جیبشم نشن میداد که ببین هیچی پول ندارم آخرش از خودم گرفت پولشو دیگه )خلاصه برگشت با یه پفک و یه پفیلا ... پفیلا هه سر سه سوت تموم شد و پفکه باز شد ولی انگار این دوتا به هم نمیخورن چون با مون الین دونه پفک متوجه مزه ی بادمجون شدم!!! و دیگه نخوردم دیگه!

 

۲-یه تیکه از ا سما شیطونک :

   داره عکسای یکی از بچه های فامیلشونو رو موبایلش بهم نشون میده و حسابی قربون صدقه ش میره ...

یهو میگه : من دلم میخواد یه عااااااااالمه بچه بیارم

من : نه نه اشتباه نکنیا ، فقط یکی ، فقط یکی

ا سما : ها ! اجازه نمیدی؟

۳-دیروز داشتیم از آزمایشگاه میومدیم به طرف در خروجی ، دیدیم یکی از بچه های گروه نشسته رو جدول ها و سرشو گذاشته رو زانوهاش و چند تا از دوستاشم دورشن ... پرسیدم : چی شده؟ گفتن : فشارش افتاده ، شکلات دارین ؟ ...ما هم چون نداشتیم و خیالمونم راحت شد که چیزی نیست اومدیم این طرف تر که یه پسره از دور میومد ، میگه : چی شده؟ تنفس مصنوعی بدم؟ ... ( ای (....)ما فکر کردیم اومده کمک کنه!)

۴-دیروز کنفرانس آف*ت شناسی  ما بود از بس یکی از اعضای گروه عجله کرد نذاشت اونچیزی بشه که باید ... کلی خورد تو ذوقمون .

۵- پرهام عزیز هم وبلاگش رو تعطیل کرد ... اولش دلم گرفت ولی دیدم اینطوری بهتره ... باید بره امسال رو درس بخونه . خود منم برای کنکور یک سال وبلاگم رو و ۳ ماه اینترنت رو تعطیل کردم ... پرهام جون به امید روزی که اسمت رو در قبولی های دانشگاه ببینیم.

۶-این دومین بار بود که یه نفر بهم گفت میخواد عکسی که گرفتم نقاشی کنه ...نفر اول قهوه جون بود و نفر دوم معلم زبانم ...از روی این عکس( روش کلیک کنید تا بزرگ بشه ) :

Entry for November 22, 2007

پ ن :  بازدید افتاد هفته بعد ... ایلیا اینقدر آه نکش بذار ما رو ببرن

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 5:23  توسط پرستو  |