تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

آغاز دوباره بدمینتون

.

سرويس

تقریبا ساعت ۲.۵ظهر بود که ا لهام یکی از بچه های کلاس بدمینتون اس ام اس داد که امروز بدمینتون هست ، میای؟ ... منم ساعتش رو پرسیدم و بلاخره بعد از نزدیک به دو ماه رفتم کلاس ...

هر چند همش میترسیدم کتفم باز برگرده ... ولی بازم خوب بود ...خیلی آروم بازی کردم.

badminton_racket_shut_a_ha.gif
پ ن : خودم این پست رو نمیتونم ببینم چرا؟؟

 پ ن : حل شد حالا میبینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط پرستو  | 

پنجره باز


 این پست کاملا نوشته یه دوست وبلاگی ه ...مدتها بود که نوشتن توی این وبلاگ مشغله ی ذهنی م شده بود ... حالا ( بعد از خوندن این نوشته ) دیگه میدونم خودم باید حواسم باشه که چی مینویسم ...این پنجره رو خودم باز گذاشتم ...

سالها پیش نزدیک خانه مان (خانه کودکی) خانم و آقای پیری زندگی می کردند. آقا شیرینی پز بود و حسابی برای خودش برو و بیایی داشت و گاه و گداری و البته به ندرت ما هم از شیرینی هایش بی نصیب نمی ماندیم. خانم خانه دار بود و البته شاید اونقدر توی خانه کار برای انجام دادن داشت که هیچ وقت به کار بیرون از خانه فکر نکرده بود. خانم گاه گاهی برای همسایه ها فال قهوه می گرفت و با همه حواس پرتی و گاهی وقتها کم توجهیش، همیشه یادش بود فقط خبرهای خوب بدهد و پیش بینی های خوب بکند! سختی ها و مشکلات زندگی که به نوعی بارش بیشتر به دوش خانم بود، کمی زود رنج و حساسش کرده بود به طوری که آدم غیر قابل پیش بینی بود و معلوم نبود کی خوشحال است و کی عصبانی.
زمستانها که هوا سرد بود و همه مشغول کار و درس بودند این حساسیت ها کمتر کار دست کسی می داد، اما تابستانها وضع کمی فرق می کرد خانم که از درد مفاصل شاکی بود خیلی با کولر میانه خوبی نداشت وبعضی بعد از ظهرها ترجیح می داد پنجره را باز بگذارد تا از خنکای هر چند ناچیز بیرون استفاده کند و همه چیز از همین پنجره باز شروع می شد.....

اگر رهگذری خواسته یا ناخواسته چشمش به داخل خانه که از قضا چشم نواز هم بود می افتاد، خانم از کمین گاهش!!
ا خارج می شد و شروع می کرد به تکرار جملاتی که همه از حفظ بودیم "ما جرات نداریم دو دقیقه پنجره مان را باز بگذاریم، این چه وضعی است که هر جا پنجره ای باز باشد هر کسی می خواهد تا ته خانه را تما شا کند" .ا گاهی وقتها پیرمرد با چشمهای خون آلود و خواب زده میانجیگری می کرد و همسرش را بر می گرداند، همسایه ها هم سعی می کردند متقاعدش کنند که بهتر است از پنکه استفاده کند و خیلی پنجره را باز نگذارد، اما برای خانم مرغ یک پا داشت و می گفت حتی اگر پنجره را هم ببندد که این بی ادبها ادب نمی شوند و خلاصه خودش را مسئول تربیت همه بی تربیتهای عالم می دانست.
حال حکایت وبلاگ نوشتن هم بی شباهت به همان پنجره باز نیست وبلاگ هم به نوعی همان پنجره ای است که هر کدام از ما به امید یک هوای تازه باز کرده ایم. شاید گاهی وقتها فراموش کنیم اما واقعیت این است که این پنجره رو به یک خیابان شلوغ و پر رفت و آمد باز می شود، خیابانی که هر غریب و آشنایی حق عبور از آن و همینطور سرک کشیدن به آنچه ما در ورای پنجره هایمان چیده ایم دارد.
خود ما هستیم که تصمیم می گیریم چطور و چه بخش از خود خودمان را پشت پنجره بگذاریم.
گاهی وقتها این پنجره چشم بعضی ها رامی نوازد و آنها را از ظن خود یار ما می کند و گاهی بی دلیل یا بادلیل بعضی ها را می رنجاند!

به هر حال هیچ کس را نمی توان متهم به سرک کشیدن به این پنجره کرد. به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست!

                                                                                   از وبلاگ دونه

پ ن : متاسفانه هر کاری کردم نتونستم تو وبلاگ خودشون کامنت بذارم و برای برداشت این مطلب اجازه بگیرم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:37  توسط پرستو 

خودكفايي در ساخت پازل ... : دي

 

بلاخره خدا خواست و من این اتاق بیچاره رو تمیز و مرتب کردم ...هر چی منتظر موندم یه مهمونی بیاد که مجبور شم مرتب کاری رو شروع کنم نیومد ( یا سرزده اومد که من کلی شرمنده شدم) در نتیجه دست به کار شدم ... البته انقدر شلوغی اتاق فجیع  بود که تو یک روز تموم نشد و تو دو روز تموم شد. ... ولی ارزش وقت گذاشتن داشت ... بلاخره یه دیوار خالی برای دارتی که ا سما بهم داده بود باز شد ( تا الان به در کمد وصل بود )... 

شما خیلی راحت میتونید تو آرشیو رو بگردید و متوجه بشین اتاق من از کی مرتب نشده بود.

خودكفايي در ساخت پازل !!!

توضیح عکس :اولش که این ورقه رو با يه تعداد دیگه ورقه پیدا کردم  به نظرم اومد آشغاله و سرررررریع پاره اش کردم ... بعد دیدم اینا واژه ها ی اولیه یکی از درسامونه!! البته جزوه ام هست ولی این یه خلاصه نویسی بود در نتیجه ... (زياد دقيق نشين حالا اينا مال ترم اوله )

راستی کلاس بدمینتون هم به مناسبت د هه ف ج ر  یه ماهه که تعطیله

ادامه مطلب رو هم يه نگاه بندازين ( من تو هيچ كدوم نيستمگفته باشم  )


 این یک بیت شعر رو یکی از دوستان  که برای اولین بار اومده بوده اینجا و اتفاقا هم اسم من هم بوده گفته بود بذارم اینجا ( یعنی من از نوشته شون همچین برداشتی کردم)(حالا چرا کامنت خصوصی؟).

باخون غم نوشتم غربت مکان مانیست
خنجر زدن به یاران درذات عاشقان نیست

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:55  توسط پرستو  | 

خدا نکنه...

یه خواهر( ۱۰ ماهه) و برادرن(۵ ساله ) که هر دو کوچولو هستن ...

دختره کوچولوتره و طبیعتا داداشه به خاطر توجهی که به خواهره میشه حسودی میکنه ...ولی با این حال و با وجود کوچولو بودن هردوشون از رو رفتارشون کاملا میشه فهمید چقدر همدیگه رو دوست دارن ...

حالا یکی که مثلا آدم بزرگه (!) میاد و جلو مامان بچه ها از دختر کوچولو تعریف میکنه که چقدر بزرگ شده ... چقدر ناز شده ... یهو میبینه داداشه داره گوش میده  ... میبینه بد شد که !!!( ازنظرخودش البته )  میگه: (به داداشه)  این که خیلی زشته ، تو خوشگلی !! تو بزرگ شدی  ، آآآآقا شدی ...

داداشه خواهره رو بغل میکنه و با همون زبان بچگانه میگه : خدا نکنه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22:55  توسط پرستو  | 

پایان ترم پنجم

سلام به همگی ... بلاخره امتحانام به خوبی و خوشی تموم شد...

فعلا فقط دوتا از نمره ها رو زدن که یکیش عالی و اون یکی هم خوب بود خدا رو شکر ... هنوز از نمره ی اون امتحانی که خییییلی خراب کردم خبری نیست خوشبختانه ...

دیگه اینکه نمیدونم الان برم بدمینتون یا نرم ...

چقدر امروز سخت بود از ساعت ۱.۵ نصف شب تا ۲ هر ۵ دقیقه از خواب میپریدم و ساعت رو نگاه میکردم از ۲ تا ۲.۵ هم هر یک دقیقه!!! ... دیگه از ۲.۵ بی خیال خواب شدم و بیدار شدم...

خب حالا برم یه دور با خیال راحت تو وبلاگستان بزنم.

پ ن : فعلا بدمینتون هم نرفتم امروز ...یعنی ممکنه با این دست که بعد از ۱.۵ ماه هنوزم درد میکنه بازم برم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:52  توسط پرستو  | 

از عمق بحران!

سلام به همگی ...

هنوز ۳ تا امتحان دیگه ام مونده تا امروز همه رو تقریبا خوب دادم

به جز امروزی که خیلی خیلی افتضاح بود ... خدا به خیر کنه

فقط یک هفته دیگه مونده تا آخر امتحانام...امتحان بعدی(اکولوژی) زنگ تفریحه

اونجایی که ازش ای دی اس ال میگرفتم دیگه زنگ زد گفت: اگه نیای اینترنت بگیری مخابرات سیستمشو جمع میکنه!! یه همچین چیزایی ... دیگه منم باورم شد و رفتم گرفتم ... تا الان که تازه پسوورد روزانه وارد کردم ...در خدمت شمام ...

ممنون تو این مدت بهم سر میزنین ... منم تقریبا از هیچ پستی از شماها  عقب نموندم ولی خیلی کم کامنت گذاشتم  ... جبران میکنم.

همچنان التماس دعا دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:17  توسط پرستو  | 

شروع شد

 

دیگه شروع شد ... یعنی از امروز ساعت ۸ صبح امتحانهای ترم پنج شروع میشه ...

تا ۲ هفته هم میخواد طول بکشه ...

(به شدت) التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:1  توسط پرستو  |