
این فسقلی ها هنوز نیومده تکنولوژی ما رو کهنه کردن رفت!این نی نی فقط ۱ سال و ۱ ماهشه!تو رو خدا ببينين چه ژست اس ام اسي گرفته!
پ ن : از اول هفته تا حالا فقط دو تا كلاسمون درست و به جا تشكيل شد بقيه يا اصلا تشكيل نميشد( از قبل رو برد زده بود) يا خود استاد نميومد و ما رو تا آخراي ساعت كلاس نگه ميداشتن كه يعني استادتون كار داره دير مياد ، ولي اصلا نميومد!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 4:52  توسط پرستو
|

همه زندگی یه جاده ست
من و تو مسافراشیم
قدر امروزو بدونیم
ممکنه ، فردا ، نباشیم
پ ن : دیشب ، تولد اسما جونی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 4:28  توسط پرستو
|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 4:8  توسط پرستو
|
دیروز تقریبا ساعت ۹ بود که اسما

تک زنگ رو زد و من هم بعد از طی مقدمات آدرس
اونجا رو بهش دادم ولی بدشانسی اینجا بود که اینترنت نداشت

( شاید من باید دیروزش بهش میگفتم بگیره

) ... ولی ظهر ساعت ۲ بود فکر کنم، که گفت الان میخواد ببینه

... بعدش بهم زنگ زد ... فکر کنم خوشش اومده بود (عکس العملش خیلی جالب تر از اونی بود که فکر میکردم

)... قسمت جالبش اینجا بود که اسما

در کنار مامان و خواهرش داشت اونجا و اینجا رو نگاه میکرد


...
راستی چند باری پرسید : چه جوری بنویسم؟...راهش رو بهش گفتم ولی نمیدونم چی شد که ننوشت ...حالا کار داره تا خود اسما
راه بیوفته و بنویسه
یه بار هم پرسید چرا عکس خودمو تو وبلاگم نذاشتم
چند تایی از خاطرات مشترکمون رو هم مرور کردیم
...
ممنون از کامنت های شما تو وبلاگش و وبلاگم ... چیزی که مهم بود و من براش نگران بودم کاملا درست پیش رفت خدا رو شکر
.
ممنون اسما جون از برخورد قشنگت که خیالم رو راحت کردی ...

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 5:53  توسط پرستو
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 5:15  توسط پرستو
|
( ازون پست هاست که از همین اول نمیدونم چی قراره در بیاد)
سلام سلام ...
اینم از تعطیلات ...به چه سرعتی تموم شد
... ما از شنبه دوباره باید برین دانشگاه ... اصلا فکر نکنین که خودمون ۴شنبه و ۵ شنبه رو تعطیل کردیما ! چون همین طوریشم تعطیل بودیم...
سیزده بدر یه مسافرت کوتاه رو به شهر دوست مامانم داشتیم ... تا رسیدیم ساعت شده بود ۱.۵ ظهر ... به اصرار دوست مامان ناهار سیزده به در رو تو خونه خوردیم و راه افتادیم بریم بیرون که سیزده مونو به در کنیم ... رسیدیم به جای مورد نظر ! سوزن انداز نبود !
... هر بازی خواستیم بکنیم نمیشد چون زمینش هموار نبود ... یه کم گوشی بازی! ( البته با گوشی های اونا) ایرانسل آنتن میداد!!!
... بعد از ۱ ساعت نشستن و چای خوردن یه طوفان خفنی شد !
و تنها خانواده ای که تسلیم شد و بلند شد ما بودیم
.برگشتیم خونه شون و این شد سیزده بدر مون... ... ...همین.
پ ن ۱ : راستی تولد اسما
۱۶ فروردین ه
. هنوزم نمیدونم چه جوری اونجا رو بهش نشون بدم؟( پیشنهادات بدین
)
پ ن ۲ : تو
از کجا فهمیدی بهار شده ؟ تو که همه ی این ۱ سال رو تو خونه بودی؟
پ ن ۳ : وقتی ای دی اس ال تموم میشه مجبورم تا سر سه ماه از شبانه استفاده کنم ، درنتیجه دیر به پست های روزانه شما میرسم ... شرمنده 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 3:53  توسط پرستو
|
ما یه چند روزی رفتیم شمال از دوم رفتیم و شب چهارم برگشتیم چون پدرم کار داشت باید زود برمیگشتیم ...خوب بود خوش گذشت ...
دیدن دریای شمال اونم فقط به فاصله چند روز از دریای جنوب یه کم -که نه خییییییلیییی- ناراحت کننده بود ... چرا این همه تفاوت ... چرا ساحل شمال تبدیل به زباله دونی شده؟؟...
اینم آلبوم عکسهای شمال:
***
وقتی برگشتیم یه بار دیگه خونه تکونی کردیم .چون همه خونه بوی خاک میومد!!
راستی امروز عصری اسما جون و خانواده ش میان خونه ما عیددیدنی...
و یه خبر مهم تر : ۱۵ فروردین تولد اسما جونه و من دیروز یه وبلاگ براش درست کردم و همه خاطرات مشتركمون رو از اينجا به اون وبلاگ منتقل كردم تا روز تولدش اون وبلاگ رو بهش هديه كنم ... حالا قالبش رو ببينين. خيلي گشتم كه يه قالب قشنگ پيدا كنم به نظرتون اين كه انتخاب كردم قشنگه؟...( اگه قالب قشنگی جایی سراغ دارین بگین
)
پ ن : اينا رو ديروز عصري نوشتم وقتي خواستم پست كنم ديدم اينترنت قطع شده
... و ديگه وصل نشد ... بازم اي دي اس ال تمام شد. 
اسما
با مامانش و باباش و خواهر کوچکترش
اومدن و ما رو خیلی خیلی خوشحال کردن
.
پ ن( در تاریخ : جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷ ) : فقط برای ثبت در تاریخ مینویسم اسما جون
... دیشب ما اومدیم خونه شما عید دیدنی
و بهتون زحمت دادیم ...
... اومدیم تو اتاق تو و انیس و با هم آلبوم هاتون رو نگاه کردیم و گفتیم و خندیدیم ... و خیلی خوش گذشت
.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 4:13  توسط پرستو
|