تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

هستیم...

  خبر خاصی نیست ... همه خوبیم ... میگذره ... میگذرونیم...

    این روزا رو داریم با امتحانا میگذرونیم ... با برنامه ریزی بچه هاهفته ای یک امتحان داریم خوشبختانه ، که خب همون یکی کل هفته رو تحت پوشش خودش میگیرهالبته بعضی هفته ها هم جور میشه و هیچ امتحانی نداریم... هر هفته یکشنبه ها تو کلاس تربیت بدنی حسابی ورزیده میشیمهمون یکشنبه که گرمیم هنوز حالیمون نیست!!! دوشنبه ها راه رفتنم برامون سخت میشهاز بس که همه وجودمون گرفته از تربیت بدنی دیروزش... سه شنبه ها هم  به پشت بند همون تربیت بدنی یکشنبه انگارخستگیش باقی مونده و تو کلاسهای سه شنبه ها که از ۸ صبح شروع میشه تمام مدت خمیازه میکشیم...

      هستیم ... زنده ایم فعلا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:41  توسط پرستو  | 

عکسهایی از بازدید امروز

 
رفتیم و برگشتیم و به شدت گرما خوردیم ...
 
 
 
قسمتي از بهشت ...
 
اول صبحی همگی از ساعت ۷.۵ تا ۸ آماده بودیم تو دانشگاه ... استاد هم ساعت ۱۰ دقیقه مونده به ۸ اونجا بود ... هر چی منتظر موندیم هیچ اتفاقی نیوفتاد از ساعت ۸ تا ۸و ربع تازه فهمیدیم اصلا با هیچ اتوبوسی هماهنگ نشده!!! ... خلاصه استاد رفت تو دفتر و چند دقیقه ای تلفنی صحبت کرد و اومد و گفت که قرار شده یک اتوبوس بیاد ! ( یعنی همون موقع از یه مسافرت برسه!!!و ما رو ببره ) بچه ها شوخی میکردن و میگفتن الان اتوبوسه میاد و رانندش میگه من خسته ام و بازدید کنسل میشه ...که خب خدا رو شکر راننده هه اومد و هیچ حرفی از خستگی هم نزد( ولی تا دلش خواست بد رانندگی کرد، خب خسته بود حق داشت همه مون رو به کشتن بده!!)... رفتیم رسیدیم به مقصد ( یه ۱.۵  ساعتی تو راه بودیم ) خلاصه آقای استاد و یه خانوم مهندس دیگه اونجا رو با کلاس درس اشتباه گرفته بودن!! اصلا انگار فراموش شده بود که اومدیم بازدید ... همش در حال توضیح بودن و ما هم تو آفتاب واستاده بودیم ... بعد از ۱ ساعت توضیح ( از طرف اساتید) و گوش ندادن ( از طرف ما) و سر زدن به دو مزرعه گندم و کلزا  سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم.
 
 
 
پ ن : من این کامنت رو نذاشتم ها! یعنی کی بوده؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:24  توسط پرستو  | 

باز ، دید

 فردا اگه مشکلی پیش نیاد و همه چیز دست به دست هم بده ( بارون هم نیاد )

ما میریم بازدید ...

خب البته هوا که از همین الان اعلام عدم همکاریش رو کرده ...... تا ببینیم چی میشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:9  توسط پرستو  | 

قسمت!!

- بازدید مورد نظر( با دخالت آقای معاون آموزشdaydreaming - New! )تغییر زمان داد و افتاد چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت.dancing

- یکی از بچه های ترم بالایی بهمون گفت رو برد زده همه کلاسهای شنبه و یکشنبه تعطیلن ... ما هم خوشششششششششحال... کلی به اون استاد دومی ، که نمیخواست ما بریم بازدید و کلاسش تعطیل بشه خندیدیم و گفتیم این کلاس اصلا قسمت نبوده تعطیل بشه و اینا ... بعدش رفتیم رو برد رو نگاه کردیم ، دیدیم وسط نوشته شون یه ابرو باز کردن و نوشتن :

همه کلاسهای/ استاد ج \شنبه و یکشنبه تشکیل نمیشود ...at wits' end - New!at wits' end - New!

- اسما جونlove struck امروز مسابقه داره ... دیشب پای تلفن بهم میگه:فقط نرو تو اینترنت بگو آبروی منو ببر! shame on you... rolling on the floor...منم که اصلا نگفتم کهloser ... مگه گفتم؟ whistling

- رونیکا جونlove struckدیگه از ایران رفت ... به سلامت عزیز ... بهترین ها رو برات آرزو میکنم .. بیا یه دست به سر ِما هم بکشoh go on.

پ ن : بازی جمله ۶ کلمه ای :

-پری جون دعوتم کرد ... و من بعد ماهها تلاش به این رسیدم!

-عقرب زلف کجت با قمر قرینه ... تا قمر در عقربه حال ما چنینه

-اصلا به فعلهایی که به قرینه حذف شدن دقت نکنین تا ۶ کلمه باشه

 -من کسی رو دعوت نمیکنم هر کی میخواد بازی کنه

پ ن : اسما جونی به روز شد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:55  توسط پرستو  | 

دمپایی ...

سلام به همگی ...

دیشب اسما جون اینجا بودrose و کلی با هم حرف زدیم و خندیدیم star... ازونجایی که تو این هفته هی بهش میگفتم به روز کنه وبلاگشو و اونم میگفت یادش رفته چه طوری باید تو وبلاگش مینوشتهat wits' end - New! time out - New!، در اولین لحظه ای که اومد پای کامپیوتر بهش گفتم بره تو مدیریت وبلاگشbring it on و اونجایی که باید بنویسه ... و همه رو درست رفت  و معلوم شد که هیچی هم یادش نرفته applauseپس شاهد باشین که داره تنبلی میکنه waiting. ازش قول گرفتم که رفت خونه بنویسه ... ولی ننوشتbroken heart... تا من ازین اسما شیطونک یه وبلاگنویس در نیارم ول کن نیستمcowboy...اصلا اسممو عوض میکنم اگه نتونم!!!oh go on... همه چیز خوب بود تا اونجایی که وقتی اسما میخواست بره * چون شب شده بود ، بهش گفتم تا رسید اس ام اس بزنه که خیالم راحت بشهlove struck ... یه ربع گذشتI don't know - New!... نیم ساعت گذاشت.I don't know - New!..feeling beat up ... نه به موبایلش جواب میداد نه اس ام اس جواب میداد نه جواب تک زنگI don't know - New! ... دیگه دیدم دارم خیلی نگران میشم I don't know - New! ساعت ۱۰ !!! زنگ زدم خونشون don't tell anyone... که خدا رو شکرخونه بود not worthyو چون مهمون داشتن یادش رفته بود زنگ بزنه و بگه رسیده ...whew!

* وقتی از پله ها اومدیم پایین اسما love struckگفت بریم حیاطتون رو ببینیم در نتیجه دمپایی پوشیدیم و رفتیم تو حیاط ... وقتی برگشتیم و دیگه اسما داشت میرفت بیرون که سوار ماشین شه و بره ، دیدیم داره با همون دمپایی ها میره...rolling on the floor

امروز ساعت ۱۱.۵ تازه یادم اومده بدمینتون داشتم !whistling ( ساعت ۱۰.۵ باید میرفتم ) که از دست دادم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:46  توسط پرستو  | 

تولد دوست جونم ...

سلام سلام به همگی ... این روزا دیگه تقریبا وقت سرخاروندن هم نیست ... البته هست ولی اون مواقع اینترنت نیستwhistling

من پریروز ، پیش اسما جونم بودم roserose... ( اسما جونی خیلی خوش گذشت )ازونجایی که ۶ ماهی هست پای اینترنت دایل آپی نبودم خیلی برام سخت بود و اصلا تحمل نداشتم که منتظر باز شدن صفحه ها بشم... ولی ارزشش رو داشت ... اسما جونمrose یاد گرفت که چه جوری بنویسه ، پست کنه و کامنت بذاره...roseroseاولین کامنتش رو هم تو پست قبلی برای من گذاشتstarstar.راستی چهارشنبه با اسما کامنتهای شما رو که تو وبلاگش گذاشته بودین ، خوندیم و لذت بردیم و کلی به کامنتهای سهاrose و ایلیاrose خندیدیم .ممنون از همگی به خاطر کامنت هاتون.

 

امروز یعنی جمعه ۶ اردیبهشت تولد فریبا جونمهparty love struckparty... چون یکشنبه امتحان داشتیم تصمیم گرفتیم که کلاس جمعه رو نریم و درس بخونیم در نتیجه من جو گیر شدم و کادوش رو چهارشنبه دادم ... غافل ازین که ما پنج شنبه هم همو میبینیم chatterbox... خلاصه فریبا جون دیروز زحمت کشیده بود و خودش کیک پخته بود و داد به من که بیارم خونه love struck... کیکش خیلی خیلی هم خوشمزه بود، اونقدر که مامان گفت حتما دستور پختش رو ازش بگیرم peace sign...اینم کیک تولد فریبا جون با چای coffee

فریبا جونی هر چند اینجا رو نمیخونی( ولی بعدنا که آدرس اینجا رو بهت میدم که به هر حال)

roseتولدت مبارکrose ،rose تولدت مبارکrose ، roseتولدت مبارکrose

roseبه همراه یه عالمه آرزوهای خوب برای تو دوست مهربون و همیشه همراهمrose

 پ ن :۸/۲/۸۷ امروز با استاد دومی ( بیماری های ...) کلاس داشتیم ... اصلا استاد اولی باهاش صحبت نکرده بود  ...از در نمیشه انگار وارد شد ... لازم شد از پنجره وارد بشیم ... ... از طریق معاون آموزش ... ... خدایا خودت به خیر بگذرون ...

پ ن ۲ : فتو بلاگ عکاسی با عکس لاله من به روز شد.

پ ن ۳ : ۹/۲/۸۷ نامه رو دادیم به معاون آموزش فردا میریم خبر بگیریم که چی شد ...

پ ن ۴ :۱۰/۲/۸۷ رفتیم پیش معاون آموزش ... گفت زمان بازدید رو عوض میکنن ... dancingهورااااااdancing

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:39  توسط پرستو  | 

ناهار...

     به استاد اولی گفتیم مسئله رو ، خواستیم که ساعت ۱۰ بریم تا ما از کلاس استاد دومی نیوفتیم و اونم ناراحت نشه ... استاد اولی: خب ما اگه ۱۰ راه بیوفتیم تازه ۱۲ میرسیم اونجا ، کی به ما ناهار بده؟... فعلا قرار شده با استاد دومی صحبت کنه ...

پ ن : لازمه قبل از خودندن این پست ، پست قبلی رو بخونید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:51  توسط پرستو  | 

وضعيت اين روزها ...

 

نوشتن اونم ساعت 4.5 – 5 صبح وقتي كلي با خودم چونه بزنم كه پاشم يا نه ؟ واقعا سخته ...در نتيجه الان يعني روز يكشنبه ساعت 12.15 ظهر مينويسم ...

 

 

خير سرشون براي درس آفا ت گيا ها ن ز را عي مون بازديد گذاشتن ... استاد اين درس ازونجايي كه درسش عقبه ( نميدونم چرا ما هميشه همه درسامون عقبه!!!) بازديد رو تو يه روزي كه كلاس خودش نبوده گذاشته ...حالا اون روز شده  كلاس يه استاد ديگه كه باهاش بيمار ي هاي گيا ها ن ز را عي داريم ... كه همين استاد ديروز اومده و براي دوهفته ديگه ( روز بازديد) برامون امتحان گذاشته ( اونم چون درسش عقبه! تو ساعت خودش امتحان رو نذاشته ها) وقتي بچه ها گفتن كه اون روز بايد بريم بازديد و نميتونيم امتحان بديم ، امتحان رو انداخت يك هفته جلوتر! مسئله تقريبا حل شده بود. ( خب ما به هر حال بايد كلاس اين استاد رو ، روز بازديد ، غيبت ميكرديم ، كه بتونيم بريم بازديد) استاد دومي ديروز رفته فكر كرده!! و احتمالا احساس كرده اون يكي استاده بهش اهانت كرده كه تو ساعت ايشون بازديد رو گذاشته درنتيجه ازونجايي كه نميخواد با اون استاد شاخ به شاخ بشه اومده به ما ميگه يا شما نبايد بازديد رو برين يا من 2 نمره از امتحانتون رو خارج از درس ميگم!!!... فردا با استاد اولي صحبت مي كنيم وازش ميخوايم كه ساعت بازديد رو از 8 صبح بذاره 10 صبح كه ما كلاس استاد دومي رو رفته باشيم ... اگه قبول كنه كه همه چيز به خير و خوشي روال خودش رو طی میکنه !!! ( كل بازديد ما از ز مين هاي ز ر اعي در زماني كه خورشيد وسط آسمونه انجام ميشه  تا استادا با هم دعواشون نشه)... اگه قبول نكرد يه نامه نوشتيم به معاون آموزش و همه بچه ها زيرش رو امضا كردن و پس فردا ميديم به معاون آموزش تا اون اين وسط ضامن بشه ... ... ... امیدوارم به خیر بگذره ...

 

پ ن : پری جون انشاا... توی بازی که  دعوتم کردی شرکت خواهم کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:20  توسط پرستو  |