من و پيام برای دیدن هستی
رفتیم ... ولی انگار قسمت نبود كه ببينيمش
به جاش عرفان جون( پسر پسر خاله ام = نوه خاله بزرگه ) رو دیدیم .




+عرفان ميتونست بگه پرستو ولي بهش ميگفتن بگه پرستو جون ...اونم تلاش خودشو میکرد،ولي اين تركيب براش طولاني و سخت ميشد. درنتيجه پرستو جون تبديل ميشد به : پسو زون
+عرفان در جواب هر سوالي ميگفت : آآآآآره
مثلا :
منو دوست داري : آآآآآره ... غذا ميخوري : آآآآره ... بريم بيرون ؟ : آآآآآره
يه بار ناغافل اش پرسيدم : جيش كردي؟؟؟ گفت : آآآآ نههههه
...
+ از در خونه شون كه ميومد بيرون تا برسه به خونه ي خاله( كه طبقه بالاشونه) صداش ميومد كه تکرار میکرد : پرستو كو؟ پرستو كو؟
... دختر خاله ام میگفت : منم هستما!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:11  توسط پرستو
|
بلاخره ترم شش هم با همه بدبختی هاش و اعصاب خرد شدنهاش تموم شد

...امروز ساعت ۵ آخرین امتحان رو که کارگاه باغبانی بود هم دادیم...
امسال دانشگاه مون پیشرفت کرده و دیگه نمره ها رو روی برد نمیزنن و یکسره توی سایت میذارن ... خیلی خوبه دیگه لازم نیست هر روز به شایعه های بچه ها گوش بدیم که دروغکی میگن نمره های فلان درس رو زدن
و ما میریم دانشگاه میبینیم نزدن!!
...بدی هم داره ! دیگه نمره های دیگران رو نمیفهمیم !!چیکار کنیم با این همه کنجکاوی؟؟
باورتون میشه یکی از درسامون از بس سخت بود نمره ی اول دو گروه شده ۱۳.۵!!!
( من ۰.۱ از نفر اول کمتر شدم!۱۳.۴!
این چه طرز نمره دادنه آخه؟؟
) البته ازون جایی که این استاده همونه که من و فریبا رفتیم زمان بازدیدش رو عوض کردیم ، به شدت با ما لج بود . من حتی میترسیدم منو بندازه!
اینام کلکسیون هام


( پروژه های درسی ما کلکسیون درست کردنه
باز چند نفر نگن که چرا تو تن مخلوقات خدا سوزن فرو کردی؟
)
اینم آخرین بازی که دعوت شدم از طرف مامان یونا
( لیلی جونی
)...
معرفی : پرستو ـ تاریخ تولد ۱۳۶۵ ـ دانشجوی رشته کشاورزی گیاه پزشکی ورودی ۸۴ ـ با دو تا برادر
فصل مورد علاقه : بهار
غذای مورد علاقه : سالاد الویه ـ کتلت ـ کته و ...
موسیقی مورد علاقه : سنتی و پاپ
بدترین ضد حالی که خوردم : من هر چیز جالبی پیش بیاد همینجا میگم ولی این که تکی بخوام الان یه چیزی رو تعریف کنم چیزی یادم نمیاد.
ناشیانه ترین کاری که کردم : "
بهترین خاطره : "
بدترین خاطره : "
کسی رو که بخوام ملاقات کنم : همه دوستان وبلاگ نویسی که آدرسشون این کنار هست و همه دوستانی که از کلاس اول تا پیش دانشگاهی باهاشون همکلاس بودم .
موقعیتم در ۱۰ سال آینده : تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که حتما بچه دارم !!!حالا یا بچه خودمه یا یک بچه به فرزندی قبول کردم! ( به هر حال من هر دفعه باید یه چیزی بگم که بهم بخندین دیگه !! )
برای کی دعا میکنم : خیلی کلی ه ! قبل از امتحان برای هر کس که تصویرش تو ذهنم بیاد ( که همزمان با من همون امتحان رو داره )دعا میکنم ... در غیر این صورت هر کس که بگه برام دعا کن .
بزرگترین آرزو : سلامتی ، موفقیت ، شادی، خیال راحت و رضایت از زندگی برای خودم و همه کسایی که اطرافم هستن ...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 19:5  توسط پرستو
|
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:16  توسط پرستو
|
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:46  توسط پرستو
|