خاطرات ماندگار من
، که دیدم ای دل غافل!!
چه دیر یادم اومد! موهام دیگه خیلی کوتاهه!...
۲- ازونجایی که ما هر تغییری بکنیم پدر متوجه نمیشه ، بعد از اومدن پدر از سر کار کلی من هی حرف میزدم و نظر میدادم تا پدر بهم نگاه کنه و بفهمه !
هی نمیفهمید
بعد از ۱۰ دقیقه تازه میگه : اِ موهاتو کی اینطوری کردی؟ !!! بعدش خودش میگه اگه هر کی دیدت و نفهمید باید بهش بگی : دیگه بابامم فهمید تو نفهمیدی؟

۳- امروز که رفتم بدمینتون همه کلی تعریف کردن و گفتن که بهت میاد موی کوتاه
و البته کلی هم تعجب کردن که چه جوری راضی شدم که این همه کوتاه کنم یهو!
ولی برای خودم اینقدرام سخت نبود گرفتن این تصمیم.
۴- موقع بازی وقتی بد بازی میکردم یا میباختم مربی میگه : اشکال نداره پرستو تازه موهاشو کوتاه کرده هنوز تعادل نداره!!
...![]()
و همش عذاب وجدان دارم
... ولی الان خیلی رفتارم بهتر شده گویا دوران بحرانی رو گذروندم
...امیدوارم بازم بهتر بشه.۲ - از وقتی یادم میاد مامان میرسوندم مدرسه و خودشم میومد دنبالم
... هر چند همیشه دوستان سرویسی داشتم و دوست داشتم سرویسی بودن رو تجربه کنم. ولی حالا میفهمم مامان چقدر داشته بهم لطف میکرده
...حالا اینو گفتم که بگم از وقتی رانندگی میکنم هر وقت مامان جایی کار داره ، من پشت فرمون میشینم ، که هر دفعه مامان کلی ذوق میکنه که حالا من دارم اونو میرسونم.

۳ - مامان میخواست تاریخ یک اتفاق رو تو سال ۸۶ پیدا کنه ... رفته بود یه سر رسید آورده بود که از تو اون ببینه ... وقتی تو صفحه هاش میگشت یه نوشته از خودش تو فروردین ۸۶ پیدا کرد که خودش رو کلی خندونده بود
و اومد برای من خوند که واقعا خنده دار بود
... فکر نمیکردم مامانم این قدر قشنگ بنویسه ، ساده و بی ریا و البته خنده دار... نوشته ها مربوط میشد به یه اتفاق که مامان رو خیلی عصبانی کرده بود . همه چیز با کنایه نوشته شده بود و خییییلییی خییییلییی خنده دار بود .
۴ - بعد از اون جریان ۳ به مامان گفتم که اگه دلش بخواد میتونه تو یه وبلاگ بنویسه ( مامان اصلا از وبلاگ من خبر نداره و اطلاعاتش در مورد وبلاگ نویسی چیزهاییه که من براش تعریف کردم و یا آوردمش پای کامپیوتر تا بعضی نوشته های جالب رو بخونه) و انگار تنور داغ بود و من به موقع
... بله
. حالا منتظر نوشته های مامانم باشین
. شاید ازین طریق بتونم اینجا رو هم بهش نشون بدم که اینقدر عذاب وجدان نداشته باشم که همه میدونن به جز اون
.
پ ن : عکس کنار صفحه رو هم عوض کردم ...
پ ن : الان رفتم موهامو کوتاه کردم
... عکس اون کنار دوران بلند بودن موهامه!!!( همین هفته پیش)![]()
من مدتهاست متوجه این بیماری شدم . بیماری آبی . دارم روش تحقیقات گسترده ای انجام میدم.
فعلا نتایجی که بدست آوردم رو در دسترس شما قرار میدم .
نوع بیماری : بیماری آبی یک بیماری آشکار شناخته شد
!( توسط خودم ) افراد مبتلا هیچ تلاشی برای پنهان کردن بیماری ندارند و انقدر اونو آشکار میکنن که حتی اطرافیانشون رو هم مبتلا میکنن
. البته اطرافیان به نوع عجیبی ازین بیماری دچار میشن
و باعث تشدید بیماری در همون بیمار اولیه میشن!!
این بیماری در دو نوع خفیف و شدید بروز میکند. در نوع خفیف شخص سعی درپیدا کردن فقط یم نوع رنگ آبی دارد و در صورن پیدا نکردن از رنگهای دیگر استفاده میکند . در نوع شدید شخص صرفا به دنبال رنگ آبی است و هیچ محدودیتی در این مورد برای خود قائل نمیشود.
شخص احساس میکند اگر برای دوستانش هم چیزی میخرد باید آبی باشد ( به نوعی همه افراد را بیمار آبی میبیند.)![]()
علائم و نشانه های بیماری : فرد بیمار علاقه عجیبی به رنگ آبی پیدا میکنه
. در ابتدای ابتلا به این بیماری فرد از وسایل آبی رنگ خوشش میاد و سعی در جمع آوری اونا در خانه و محل کار دارد. راحتتون کنم ، کم کم همه خونه زندگیش آبی میشه
... از لباس های زیر و رو بگیرین تا لاک ناخن و رنگ پرده رنگ قالب وبلاگش
بعد به ابزار های مورد استفاده فرد بسط پیدا میکنه !!( مثلا موس پد!! میز کامپیوتر ، کیف ، ملافه ها ، پتو و حتی آویز گوشی و ...) دیگه هر چیزی که لازم داشته باشه باید رنگ آبی ش رو بخره ... اون که گفتم اطرافیان به نوعی مبتلا میشن و بیماری رو در فرد اول تشدید میکنن اینجوریه که به شدت فرد مبتلا رو در این راه همراهی و تشویق میکنن و براش وسایل آبی میخرن!
د راین هنگام فرد مبتلا ( همون اولی ) با دیدن هر وسیله آبی از خود بی خود میشه!!![]()
راه های جلوگیری : سعی شود علایق افراد به رنگ های دیگر مورد توجه قرار گیرد. رنگ های مختلف در اتاق و محل کار استفاده شود تا چشم افراد به یک رنگ عادت نکند.![]()
راه های درمان : فعلا در دست بررسی است.![]()
پ ن ۱: احتمالا افرادی هم هستند که به رنگهای دیگر این عارضه دچارند . فعلا من رو همین یکی تحقیق کردم.شما نیز میتوانید مشاهدات خود را ازین بیماری گزارش کنید تا در این تحقیق سهیم باشید.![]()
پ ن ۲ : من ، پرستو . یک بیمار آبی ...
این از این .
دیروز مامان میخواست بره آرایشگاه . منم چون بیکار بودم رفتم که مثلا بشینم عروسا رو نگاه کنم
... آقا ما تا رسیدیم اینا از رو پیشونی من خوندن که من این قابلیت رو دارم که همه کاراشونو انجام بدم ...![]()
میشه درو ببیندی؟(چندین بار)![]()
وای شالم افتاد میشه بدیش؟![]()
بیا شنلمو برام بنداز![]()
بیا همین شامپو رو بده
ای وای ناخنم افتاد میشه برام بچسبونی؟![]()
ببین داماد اومده؟ماشینش پژوه![]()
![]()
برو بگو داماد بیاد تو![]()
به فیلمبردار بگو ازینجا جلوتر نیاد![]()
...
اگه من نبودم کی اینهمه کارو میکرد خب؟؟؟![]()
به نظرتون از کجا معلومه من ایننننقدر کاری هستم
که اییینقدر بهم کار میدن!!!!چیزی به جز پیشونی نوشت؟![]()
**ساعت کلاس بدمینتون هم به شدت تغییر کرد . فعلا که ما همه جا داریم مظلوم واقع میشیم
و همه ساعت های مزخرف رو به ما دادن...
در طول این ترم بیشتر کلاسهام ۱.۵ و ۳ ظهر شروع میشه( هم دانشگاه هم بدمینتون) و این یعنی خواب ظهر تعطیل
.
***تازه هفته دیگه حذف و اضافه هم هست...![]()
****عیدتونم مبارک![]()
![]()
![]()
سلام
امروز رفتيم براي انجام عمليات پرداخت شهريه . اين دفعه ي هفتم بود . ديگه برامون عادي شده ...خلاصه وقتي تموم شد فريبا ( دوستم ) گفت بريم ببينيم آقاي مدير گروه رو پيدا ميكنيم؟ ... با ناباوري رفتيم تو سالني كه احتمااااال داشت تو اتاقش باشه ... انقدر سالن ساكت بود كه به فريبا گفتم يعني ميگي هيچكي اينجا نيست، اون هست؟ كه دقيقا همون لحظه آقاي مدير گروه از اتاق مدير گروه زبان!!!!! خارج شد در حالي كه داشت با موبايلش صحبت ميكرد ... خلاصه منتظر مونديم تا تلفنش تموم شه تا اشكالاتمون رو بپرسيم ... تموم كه شد بهمون گفت كه بريم تو همون اتاق مدير گروه زبان و صحبت كنيم...
(قبلش يادآوري كنم كه اين آقا در اصل مدير گروه گرايش زراعت هستن و چون مدير گروه ما براي ادامه تحصيل از ايران رفتن بر سر ما منت گذاشتن و مدير گروه ما ( كه گرايش گياهپزشكي هستيم )هم شدن .متاسفانه البته!!)
من : ببخشيد اين فيزيولوژي گياهي كه ارائه دادين امتحانش دقيقا افتاده فرداي امتحان اصول كنترل !
مديرگروه : فيزيولوژي اصلا براي شما نيست مال زراعتي ها ست
من : پس ما اختياري چي برداري؟ ( فيزيولوژي يك درس اختياري ست)
مديرگروه : اشكال نداره برين بردارين
من : نه مشكل اصلا برداشتنش نيست .مشكل امتحانشه ( و دوباره توضيح ميدم كه امتحان دو تا درس اختصاصي كه براي ترم 7 ارائه شده بدون فاصله پشت سر هم افتاده )
مدير گروه : يك روز كه اشكال نداره خانوم! ( اوج منطق اين آدم همينه )
(حالا مثلا مسئله رو حل شده در نظر ميگيريم... مثلا البته! )
من : اين اصول ترويج كشاورزي كه رو بورد ( با ماژيك ) زدين امتحانش كيه ؟ ( اين درس احتمالا بعد از روز انتخاب واحد ارائه شده چون فقط مشخصه اش رو بورد هست اونم با ماژيك!!!)
مديرگروه : نه نه اون ديگه اصلا براي شما نيست ...مال زراعتي ها ست
من : نه تو چارت ما هم هست .( جزو درسهاي اختياري)
مديرگروه : كو ؟ كو چارتتون ؟
من چارت رو در ميارم و درس رو بهش نشون ميدم .
مدير گروه : خب اشكال نداره بردارين!!
من : امتحانش كيه ؟
مدير گروه : برين از بچه هاي زراعت بپرسين .
اين وضعيت اين روز هاي ماست...
وقتي داشتيم برميگشتيم دستهامون داشت رو زمين كشيده ميشد...