تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

سوتی ...

سلام به همگی ...

این مدت اتفاقات زیادی افتاده . بد و خوب .

یه سوتی دادم ناجور ... یه خانومی هست که تقریبا هر روز با یه بچه از جلوی خونه ما رد میشه . این خانوم قبلا معلم ورزش من در یه دوره خیلی کوتاه تو مدرسه بوده. چند روز پیش داشتم برمیگشتم خونه اون خانوم رو دیدم ... از قیافه اش به نظر میاد سن بالایی داره ... نمیدونم دقیقا با چه منطقی بعد از سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم : نوه تونه؟ اونم گفت : نههههههه پسرمه یعنی اینقدر پیر شدم؟ ... حالا من اینقدر دست و پامو گم کرده بودم نمیدونستم چه جوری درستش کنم :))... فکرکنم کل روزش داشته به سنش فکر میکرده طفلک ...

چند روز پیش تر ها پدر در حال راه رفتن تو خونه تکرار میکرد : شاید وقتی دیگر ...  من به پیروز : پیروز لو رفتی :)) پیروز هم متعجب که حالا چی شده پدر اسم وبلاگ اونو هی تکرار میکنه؟؟=))

...

از همون روزی که گفتم قبل ساعت ۱۰ میخوابیم یه نفر ، اینجا رو بهم معرفی کرد... حالا من شب و روز خواب ندارم که!! و بدبختی اینکه دیگه وقتی هم برای وبلاگ نمیمونه :(

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:18  توسط پرستو  | 

بازی خاطرات دوران کودکی ...

به دعوت شیرین roseمیخوام این بازی رو ادامه بدم :

از همون اول شروع میکنم :

(اول میشه قبل ازین که مدرسه ای بشم) همش وقتی میدیدم پیروز و پیام دارن آماده میشن برن مدرسه ،تعجب میکردم که چه جوری میتونن بدون مامان تحمل کنن؟؟اگه يه روزي قرار باشه برگردم به گذشته اين سالها رو انتخاب ميكنم ... اولين دوستام كه كاوه و سوزان بودن و هردو يك سال از من كوچكتر بودن ...با پدر دوبار رفتم سر كارش...تجربه اولين دوچرخه با پايه كمكي كه همون شب تبديل به دوچرخه بدون پايه كمكي شد...تجربه يه حياط بزرررررگ و يه جيك جيكو chicken... تمام طول روز بازي و خنده و دوچرخه سواری...لبخند

 آمادگی : در تمام طول سال به این درجه از اطمینان نرسیدم که ساعت ۱۲ مامان – حتما - میاد دنبالم. در نتیجه از ساعت یازده و نیم گریه ام شروع میشدنیشخند، تا لحظه ای که مامان رو میدیدم ( خوشبختانه گریه هام بی صدا بود و زیاد مزاحم دیگران نبودم) .(به شدت لوس بودن اینجانب دقت بفرماییدمژه)...

 تابستونی که قرار بود بعدش برم کلاس اول بسیار مزخرف بود چون میخواستم برم کلاس اول!!!chatterboxهر شب خواب هاي مزخرف ميديدم . چيزي كه از مدرسه تو ذهنم بود و از برنامه هاي تلوزيون شكل گرفته بود : يه عده بچه كه از من قد بلند ترن و همش وسايل منو برميدارن و میندازن به طرف هم و من بين اينا ميدوم و تلاش ميكنم كه مثلا كيفمو ازشون بگيرمافسوس...و چيزهايي ازين دست...

کلاس اول : یک عدد نونا !زبان تو کلاس بود که مامانش معلم کلاس پنجم همون مدرسه بود و بقیه بچه های کلاس در حضور نونا ، تو کلاس دیده نمیشدن ... البته نونا فقط با ۲ نفر تو کلاس تونسته بود دوست بشه و من با کل کلاس!(مرسی عده جمع کردن) من رهبركل كلاس بودمگاوچران به جز اون 3 نفر . تو هیچ بازی شرکتشون نمیدادم و با بچه ها تو حیاط مدرسه تا حد امکان نونا و دوستاش ( که دو تا خواهر دوقلو بودن :فائزه و فائقه ) رو حرص میدادیم ... چون تو کلاس به شدت از دستشون حرص میخوردیم ...البته بعضي وقتا با ضامن شدن ناظم مجبور میشدم از مواضع خودم پایین بیام و تو بازی شرکتشون بدم.(جالبه كه براي ناظم شرط ميذاشتم كه بايد منو بهداشتيار كنين تا بذارم اينا با ما بازي كنن نیشخند... اعتماد به نفس بيداد ميكرد...)

کلاس دوم : شايد بهترين سال عمرم بودقلب ... مدرسه ام عوض شده بود و همه بچه هاي كلاس به يك اندازه تو كلاس ديده ميشدن . شيطوني هاي فراووني در اين سال انجام شد ...تولد هاي زيادي رفتم... كلا به شدت خود مختار شده بودم و براي كل كلاس و گاهي اوقات براي كل مدرسه تكليف روشن ميكردمwhistling...

كلاس سوم : مدرسه ام باز هم عوض شد ... به خاطر شغل پدرم رفتيم به يه شهر ديگه و حتي دلم نميخواد به رفتارهاي معلم اون سال با بچه ها فكر كنم ... ذره اي اعتماد به نفس براي بچه ها نذاشت... يه بار به خاطر اشتباه يكي از بچه ها كه اتفاقا همون روز تمرين هاي رياضيش رو هم حل نكرده بود يه سيلي خوابوند تو صورتش ... هيچ وقت اون صحنه از جلو چشمم كنار نرفت... تا زنگ تفريح خودمون رو حفظ كرديم و 15 دقيقه زنگ تفريح همه سرمون رو گذاشتيم رو ميز و گريه كرديم...ما بعدا فهميديم اون دختري كه كتك خورده بود چند سال قبل مادرش رو از دست داده بود ...يعني اون معلم ميدونست و اينطوري رفتار كرد ...ناراحت

كلاس چهارم : خوب و نرمال ... معلم سعي داشت همه چيز رو به 4 زبان به ما ياد بده ابله... معلم باهالي بود كلي مارو تو كلاس ميخندوند... هر روز امتحان داشتيم... خدا حفظش كنه...

كلاس پنجم : يه كابوس بود ... همه ما مجبور بوديم براي تيزهوشان بخونيم... از ساعت 5 عصر ها تا 7.5 يازده نفري كه مرحله اول قبول شده بودن بايد ميرفتيم خونه معلمون و اونجا باهامون رياضي و علوم كار ميكرد ...تازه وقتي برميگشتيم بايد كاراي فردامون رو انجام ميداديمچشم. خداييش برامون زحمت كشيد ازون 11 نفر 9 نفر قبول شدن ... خدا حفظش كنه.

كودكي من به سالهاي پيش از دبستان و دبستان ختم ميشه ... تيزهوشان جو خوبي داشت اما همه ما رو مجبور به بزرگ شدن زود رس كرد ... اول راهنمايي كابوسي بود كه هرگز در خواب هم نميخوام تكرار بشه ... دوم راهنمايي دو نفر از معلم ها مون فوت كردن ... سوم راهنمايي امتحان نهايي و استرس هايي كه به خاطر هيچ و پوچ به ما تحميل شد ... ... دبيرستان ، بد نبود ... گذشت...پيش دانشگاهي ، سالي كه همه به هم دروغ ميگفتن كه چقدر درس ميخونن ... اگه تا صبح بيدار مونده بودن و درس خونده بودن ميگفتن لاي كتابو باز نكردن ... يه خاطره از پيش دانشگاهي هست كه حتما يادم بندازين بگم... همين.

پ ن : همه شماهایی که این پست رو میخونید دعوتید برای ادامه این بازیrose ...ببینم چه میکنید...حتما بهم خبر بدین بیام بخونم.

پ ن : امروز صبح تو برنامه روز از نو وقتي آقاي شيرازي از وبلاگ و مزاياي اون تعريف ميكردن مامان ( درحالي كه يادش اومده چند روز قبل بهش ميگفتم بياد وبلاگ بنويسه )بهم ميگه: توام وبلاگ بنويس خوبه ها... و نمیدونه که این پرستو ...نیشخندنیشخند

پ ن : تعداد زیاد اسمایلی ها باعث ضایع شدن نوشته شده بود... که از طرف دوستان گوشزد شد ، سعی کردم درستش کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 17:30  توسط پرستو  | 

این روزها که میگذرد ...

سلام به همگی .

دیگه فاصله پست قبلی م با زمان حال داره خیلی زیاد میشه ، ولی این مدت شاید جریانی برای تعریف نداشتم شاید هم حوصله ای ... کوتاه اتفاقات این مدت رو میگم تا وبلاگم خیلی از زمان حال عقب نمونه ...

- مهمترین اتفاق این مدت برگشتن پیروز از شیراز بود. که به گفته خودش الان یه آدم بی کار و سربار جامعه است ...خنده

- مجبور شدم یک بار دیگه حذف و اضافه انجام بدم . چون درسی که حذف کرده بودم باز هم در چارت انتخاب واحدم بود. (میگفتن حذفش کردی ولی با یه مشخصه دیگه همون درس رو برداشتیchatterbox . مگه من مریضم ؟whistling)البته یک نفر خیلی بهم کمک کرد تا این کار انجام بشه . اگه نبود نمیشد.rose

- برای یک مسابقه که درباره حضرت مهدی (ع) توی دانشگاه برگزار میشد ثبت نام کردم و امروز امتحان دادم و البته خیلی هم شلوغ بود . امتحان خوبی بود.rose

- چند روز پیش یه چیزی دست دوستم فریبا دیدم و بهش گفتم چه قشنگهخیال باطل و امروز برای من یکی ازونا آورده بود و بازم منو شرمنده خودش کرد.قلب

- سرماخورده هم شدم ، ولی خوشبختانه خیلی سبک بود و الان تقریبا خوبم و دارم اون ۲هفته گرفتگی صدا رو طی میکنم. ( همیشه تا دو هفته بعد از خوب شدن سرماخوردگی هم صدام گرفته است)لبخند

- شبها قبل از ساعت ۱۰ همه خوابیمافسوس! و صبح ها قبل از ساعت ۶ همه بیدارکلافه .

- هر کی میپرسه حالمو ... میگم همه چیز عالیه ...

- التماس دعا( به شدتrose ).

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:43  توسط پرستو  | 

عجله...

امروز بلاخره هزینه دات کام شدن رو پرداخت کردمdancingحالا میتونم با خیال راحت قدم به خونه خودم بذارم،هی فکرم اشغال نباشه که من که اجاره مو ندادماسترسچه جوری آب خوش از گلوم پایین میره؟hee hee

این ۲ ماه آخری که میرم بدمینتون با یه خانوم مهربونی همکلاس بودم که توی مرخصی زایمانشون میومدن کلاس... و البته گفته بودن که قبل از ازدواجشون ورزشکار بودن و ۳ سالی بدمینتون کارکرده بودن ...این خانوم از همون روز اول بازیشون از همه بهتر بودن و از همه میبردن . اضافه وزن بعد از زایمان اصلا اصلا رو بازیشون و تحرکشون تاثیر نذاشته بود (اینم بگم که شرافتمندانه ترین باختم از ایشون ۱۸-۲۱ بودwhistling ) خلاصه ایشون چهارشنبه هفته پیش خداحافظی کردن که دیگه از امروز برن سر کار و جالب اینه که ایشون توی بخش اداری دانشگاه خودمون شاغل هستن . من آخرین بار دوشنبه هفته پیش دیده بودمشون.چون چهارشنبه ها نمیرم کلاس و ازاونجایی که این مدت باهم دوست شده بودیم بهم گفتن که حتما وقتی بخش اداری کار داشتم برم پیششون و همو ببینیم. امروز من بخش اداری کار داشتم و به دلیل شدت کج بودگی دوزاریمhee hee یادم نبود که امروز اولین روزه که اومدن سرکار( فکر کرده بودم از همون چهارشنبه دیگه رفتن سرکار در حالی که این مدت تعطیل بود whistling)... احتمالا با خودشون میگن این چقدر حول(هول؟) بود حالا من گفتم بهم سر بزن نه دیگه انقدر زود!!!قهقههقهقههقهقهه

پ ن : همچنان با قدرت بلاگفا مینویسم...rose

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 18:57  توسط پرستو  |