سلام سلام ... عیدتون مبارک :)
امروز ساعت ۳ تو دانشگاه کلاس داشتیم. استاده ساعت ۳.۵ رسید دیگه تقریبا ما داشتیم میرفتیم :)) ... خلاصه درسش رو داد کلاس تموم شد اومدیم بیرون که بریم به طرف آزمایشگاه که یکی از بچه ها گفت فلان جا یک جشن هست الان ۲ تا بلیط دارم اگه شماها میرین که بدم به شما ... ما هم تقریبا این بلیط ها رو تو هوا زدیم :)) غافل ازینکه چی در انتظارمونه ...
ازونجایی که اکثر بچه ها میخواستن برگردن شهرشون کلاس خلوط شده بود و همه در یک گروه رفتیم آزمایشگاه ... بعد از آزمایشگاه ( ساعت ۵.۵ ) تازه قرار بود بیایم خونه اجازه بگیریم اگه اجازه دادن بریم جشن ... ساعت ۶ هر جوری بود رسیدیم اونجا ... کلا به جز ما یه عده دیگه دانشجو بودن و یه تعداد زیادی بچه های مهد کودکی که با مامانهاشون اومده بودن ... خلاصه هی نشستیم و چیپس و پفک خوردن بچه ها رو دیدیم هی هوسمون کرد :)) هر چی منتظر موندیم برنامه هم شروع نشد . ساعت تقریبا شده بود یه ربع به ۷ دیگه خسته هم شده بودیم با دوستم تصمیم گرفتیم بریم یه خوراکی ای بخریم ... اومدیم بیرون دوستم گفت پیاده بریم ... حالا هر چی میرفتیم مگه یه سوپری باز بود ؟؟ :)) همه تعویض روغنی بودن :))) دیگه به این نتیجه رسیدیم که بریم یه روغن ترمزی چیزی بخریم به جای ایستک بخوریم :))... خلاصه برگشتیم دیدیم هنوز برنامه شروع نشده ُ نشستیم تو ماشین و رفتیم یک چیپس و یک پفک و دو تا کرانچی خریدیم ( نخندین بابا :))) ...شمام اگه تو اون وضعیت قرار میگرفتین واقعا جو گیر میشدین ... تازه اصلا نگاه نکرده بودیم چیپسه چه طعمیه :))) )
وقتی رسیدیم همه بلند شده بودن و سرود ملی در حال خونده شدن بود... بعد یه نفر یه کم گیتار زد و یه نفرم کیبرد و همش تاکید میشد اینا برنامه اصلی نیست و ما همچنان منتظر که پس چی قراره باشه این برنامه ؟؟ ... مجری اومد و گفت نمایش عروسکیه !!!!!!!!! حالا ما رو میگین ... :))) ... آهان راستی یه سوتی هم داد مجریه و اسم نمایش رو اشتباه گفت ... کلا انگار یه نفر از تو کوچه شانسی پیدا کرده بودن گفته بودن بیا تو مجری باش :)) هر چی دلت خواستم بگو ...
آقا نمایش شروع شد .... یعنی آخر خنده ... تنها چیزی که ما ندیدیم عروسک بود :))) ... ۷-۸ تا آدم بزرگ یه سری لباس های جلفی پوشیده بودن ... هر کدوم شروع میکرد به حرف زدن تو مایه های حرف زدن با بچه های زیر ۶ سال ...
نقطه اوج داستان اونجا بود که فهمیدیم نقش اول داستان یه پرستو ه ... دیگه اینجا منو دوستم رسما داشتیم خفه میشدیم از خنده ... مثلا قسمتهای غمگین داستان بود :))))) هی میگفتن پرستو کوچولو خسته ست ، پرستو کوچولو گشنه ست ، پرستو کوچولو بالش شکسته :)) این دختری که نقش پرستو رو داشت یه لباس آبی ساتن ( براق ) پوشیده بود اولش ما فکر کردیم نقشش آب یا رودخونه ابر یا یه همچین چیزاییه :)) بعدش دیدیم هی یکی رو دارن پرستو صدا میکنن :))))))))بعد تازه متوجه یه پارچه سیاه کوچیک که آخرش دو شاخه شده بود رو پشت بازیگر شدیم :))
ما هم انگار یکی دنبالمون کرده باشه سریعا خوراکیامونو خوردیم و اومدیم بیرون ... ساعت شده بود ۸ اینا هنوز داشتن نمایش اجرا میکردن ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:45  توسط پرستو
|
برای ماهایی که از دور نگاه میکنیم خیلی زود گذشت ... بیشتر از ۳ سال از روزی که با وبلاگ بابای فردای عزیز آشنا شدم میگذره . اون اوایل فکر نمیکردم این نوشته ها ادامه پیدا کنه . ولی وقتی نزدیک شدیم به زمان تولد اون کوچولوی دوست داشتنی دیگه همه چیز واقعی شد و هیجان انگیز... نمیدونستم چه شکلی میتونه باشه اون کوچولو ... ولی میدونستم هر شکلی هم باشه دوست داشتنیه ... اونقدر دوست داشتنی شد برام که با دیر شدن نوشته های بابای فردا حتما به سراغشون میرم و ازشون میخوام زودتر بنویسن ...
هنوزم اون عکسهای بیمارستان ، عکس انگشتان کوچولوی پای یلدا تو ذهنمه ... اون نوشته های بامزه بابای فردا روی عکسها رو هميشه برام جالب بود ... هر چند حالا ديگه ديده نميشه :)
" کلوچه " همیشه باعث میشه یاد یلدای دوست داشتنی بیوفتم ... هر چند که الان دیگه خیلی شیرین تر از کلوچه شده ...
تو این ۳ سال پای نوشته های زیبای بابای فردا نشستیم و لذت بردیم ... به امید اون روزی شاهد موفقیت های کوچولوی دوست داشتنی بابای فردا باشیم ...
تولد سه سالگیت مبارک یلدا جون
يلداي عزيز بدون که همیشه یه نفر اینجاست که خیلی خیلی دوست داره ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 5:24  توسط پرستو
|
یکی از کلاس های ما هست که فقط من و دو تا دوست دیگه ام از گرایش گیاهپزشکی هستیم .بقیه همه زراعتی هستن . ( این درس برای ما اختیاری و برای بچه های زراعت اجباری است ) با وجود استاد خوب این درس خیلی به من و دوستم تو این کلاس سخت میگذره . واقعا بچه های زراعتی دانشگاه ما غیر قابل تحمل هستن . پسرها از لحظه ورود استاد دائما در حال گفتن حرفها یخ هستن و دختر های هم انگار خنده دار ترین اصطلاحات رو شنیدن . واقعا تاسف بر انگیزه.استاد هم چشم پوشی میکنه ولی از قیافه اش معلومه ناراحته.
امروز ۳ تا از پسر های این کلاس کنفرانس داشتن.یکی از یکی مزخرف تر ارائه دادن.
نفر اول : در تمام مدت از روی متن خوند و انگار حتی یک دور هم نخونده بود. تمام متنش رو در پاورپوینتش نوشته بود و بعضی جاها به ما وقت میداد خودمون از رو پرده بخونیم!!
نفر دوم : همین قدر عقلش نرسیده بود نباید در کلاس آدامس تو دهنش باشه که بدتر در زمان کنفرانس هم آدامس میجوید. فکر کرده بود ( فکرم کرده بود؟) چون داره حرف میزنه پاور پوینتش هیچ نقشی نداره و فقط باید عکس عوض کنه که هیچ ربطی هم به متنش نداشته باشه. در زمان کنفرانسش هم با دوستان ش که نشسته بودن شوخی میکرد!!
نفر سوم : پاورپوینتش کار نکرد و چون کس دیگه ای قرار نبود بعدش سخنرانی کنه کامپیوتر و دستگاه ویدیو پروژکتور رو خاموش کردن ولی اون تمام مدت به صفحه سفید نگاه کرد و با آروم ترین حالت ممکن توضیح داد که حتی خود استاد و دوستانش هم چندین بار بهش تذکر دادن ولی فایده نداشت . اصلا از فاز ویدیو پروژکتور بیرون نمی اومد.
از این ها بدتر تعداد بچه ها بود که قبل از کنفرانس ها اکثریت رفته بودن( این کلاس دوساعت بود که ساعت اول درس تئوری داده شد و ساعت دوم برای کنفرانسها گذاشته شده بود که مکان کلاس عوض شد و تعداد زیادی به کلاس بعدی نیومدن) حتی برای بچه های گروه خودشون هم مهم نبودن و اونایی که مونده بودن همه یا با موبایلها ور میرفتن یا با هم حرف میزدن یا با کنفرانس دهنده شوخی میکردن!... هر چند این کنفرانس ها اصلا ارزش وقت گذاشتن و گوش دادن هم نداشت.
کنفرانس من افتاده به نهم دی ماه . خود استاد قرعه کشی کرد .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:38  توسط پرستو
|
دیروز آزمایشگاه سم شناسی داشتیم و استاد داشت در مورد یه سم توضیح میداد که حالت قرصی داشت و رسید به موارد ایمنی و گفت که این سم خیلی هم سریع در هوا پخش میشه و نباید در محیط سربسته بدون ماسک ازش استفاده کرد و در ادامه گفت :
یکی از همکارام با این قرص خودکشی کرد ، از دست زنش !! در این لحظه نصف کلاس ( پسرها )برای لحظاتی رفت تو هوا از شدت خنده ... و دختر ها عصبانی فقط به هم نگاه میکردن... بعد از چند ثانیه همهمه یهو کلاس ساکت شد ...
من با تردید و مِن و مِن : چند تاش میکُشه ؟ :دی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:1  توسط پرستو
|
از چند روز پیش مربی بدمینتون گفته بود که امروز ( البته تا پست کنم میشه شنبه پس شما بخونین دیروز ) یه مسابقه طناب کشی هست و خلاصه از همه ما قول گرفته بود که بریم ... قرار ما شد جمعه ساعت ۷.۵ صبح ... رفتیم اونجا هنوز کسی نیومده بود درو باز کنه تا ساعت ۸ یه عده زیادی پشت در وایستاده بودن و بعدش رفتیم داخل و آماده شدیم برای وزن کشی ... این پروسه وزن کشی شون ۲ ساعت ( دقیقا۲ ساعت) طول کشید و کاملا هم سوری بود ... چون گروه ما به زور به ۵۰۰ کیلو رسید و بقیه گروه ها از ۶۰۰ کیلو به بالا بودن ... البته مربی مون خیلی روحیه اش قوی بود !! میگفت تیم من تیم مانکن هان!!=)) ... چند بار به ما گفتن حجاب کنین الان میان فیلم میگیرن هی ما مانتو پوشیدیم هی در آوردیم ... هیتر ها باد سرد میزدن:( ...خلاصه مسابقه بعد از قرعه کشی شروع شد ... ما هر چی منتظر موندیم اسم تیم ما رو نخوندن ، مربی مون رفت ببینه جریان چیه ؟ ... اومد گفت دور اول بهمون استراحت خورده و یعنی بدون مسابقه یه برد داشتیم ... خلاصه در دور دوم به یه تیم قوی خوردیم و باختیم ( حالا شما به روم نیارین دیگه =)) ) بعدش اومدیم دوباره بالا تو تماشاگرا نشستیم ( بازی ۲ حذفی بود و ما هنوز حذف نشده بودیم ) دوست دانشگاهم ( فریبا ) لطف کرده بود اومده بود :* و تمام مدت همونجا بی کار نشسته بود و یه دختر کوچولو هم باهاش بود که کلی بامن دوست شد و هرجا میرفتم میخواست باهام بیاد :) :* چند تا عکس هم با موبایل دوستم گرفتم ازش ... خلاصه دوباره اسم تیم ما رو خوندن و ما رفتیم برای طناب کشی ... این بار خیلی خیلی خیلی تلاش کردیم و تونستیم ببریم و هیچ وقت اون یک دقیقه ای که هر ۸ نفر مون داشتیم داد میزدیم بکششششششش بکککککککککککککش بببببببببببکش رو فراموش نمیکنم که واقعا هم این فریادها موثر بود :) ;) ... اومدیم بالا و کلی خوشحال و خندون و اینا ... برای دور سوم اسم گروه خونده شد و رفتیم پایین و واقعا مقاومت کردیم ولی باختیم و حذف شدیم ... دیگه تقریبا ساعت ۱ - ۱.۵ بود که رسیدم خونه ... با دستهایی که گرفته و درد میکنه :) ولی به هر حال روز خوبی بود ... خوش گذشت .
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:58  توسط پرستو
|
سلام به همگی
**میخوام ترسهای دوران کودکی م رو به پیشنهاد حدیث گل اینجا بنویسم ... تاجایی که یادم میاد البته.
- اون اولا از هر کی عینکی بود میترسیدم ...در عین حال وقتی پدرم عینک نمیزد ازش میترسیدم!!!:))اینم بگم که حاضر بودم ساعت ها تو ماشین تنها بمونم ولی وارد خونه ای که یک عینکی توش هست نشم:))))
- از مجموعه عروسکی هادی و هدی به خاطر فضای سیاه پشتش میترسیدم ...همش فکر میکردم اون پشت پرتگاهه هر لحظه ممکنه یکی ازینا بیوفته اونجا :)))
- سریال چاق و لاغر رو دیگه نگم که با شنیدن آهنگ اولش هم دلم میخواست گریه کنم :))))
- وقتی مربی آمادگی م میخندید ازش میترسیدم ... چون یکی از دندونهای آسیاب بالاش رو کشیده بود و جاش خالی بود...مثل دراکولا میشد طفلک :))
- از اینکه منو بذارن مدرسه و دیگه نیان دنبالم خیلییییی میترسیدم :)))
- ازین که مورد خشم معلم ها قرار بگیرم میترسیدم:))(مخصوصا معلم کلاس سومم که معرف حضورتون هستن = خشم اژدها)
- از همون بچگی تا الان ازین که یکی از نزدیکانم رو از دست بدم میترسیدم ...:(
پ ن : دوستم اس ام اس داد که دارم میرم نمایشگاه کتاب اگه کتابی میخوای بگو برات بگیرم ... من تلفن زدم بهش و اسم ۴ تا کتاب رو بهش دادم که ببینه( به ترتیب اولویت) هر کدوم رو که داشت ۲ جلد برام بگیره ( برای خودم و یه دوست دیگه م)... خلاصه رفته بود کلی گشته بود و میگفت صاحب غرفه های کشاورزی اصلا انگار همچین اسمهایی به گوششون نخورده بوده ... و بلاخره تونسته بود از یه غرفه یکی از کتابها رو پیدا کنه ... وقتی به صاحب غرفه میگه یه جلد دیگه ازین کتاب هم دارین ؟ آقاهه شاکی میشه که خااااانوم مگه این کتاب چشه که میخوای عوضش کنی ؟؟؟ ... :))
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 19:4  توسط پرستو
|