تبليغاتX
پرستو

پرستو

خاطرات ماندگار من

طبقه‌بندی آدم‌ها


آدم‌ها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد :

ـ دسته اول " لباس " هستند .

ـ دسته دوم " جالباسی " هستند .

( لباس و جالباسی میتوانند از هر دو جنس باشند.)

*درست و کامل و سالمش  این است که یه لباس با یک جالباسی ازدواج کند.

ولی حالا دقیقتر که نگاه کنیم دو جالباسی هم میتوانند به سختی و دردسر و دعوا کنار هم زندگی کنند .

ولی دو لباس را اصرار نکنید نمی‌شود .


پ‌ن 1: جدی نگیرید D: .

پ‌ن‌ 2: عکس از اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:55  توسط پرستو  | 

یک‌شنبه‌های ترم هشتم

در طول این ترم روزهای سخت یکشنبه رو داریم . تعداد کلاس‌های یکشنبه‌ها 6 تاست . یه چیزی در حد رکورد تعداد کلاس در یک روز :)) اولین کلاس ساعت 8 صبح شروع میشه و آخرین کلاس ساعت 8.5 شب تموم میشه و من و دوستم فریبا همه این کلاس‌ها رو با هم هستیم خوشبختانه . از همون صبح که میریم دانشگاه تا شب همونجاییم :) . البته بچه های دیگه گروه هم که این ترم ، ترم آخرشونه یکشنبه هاشون همین‌قدر شلوغه.( اینو برای اونایی گفتم که میخوان تو کامنت‌ها بگن چه بد انتخاب‌واحد کردی ;) )

این هفته یک‌شنبه در کلاس چهارمی ، که میشد ساعت 3 تا 4.5 بعدازظهر یکی از دوستان ردیف پشتی سر کلاس خوابش برد :)) که استاد وقتی بهش گفت پاشه بره صورتش رو آب بزنه ، یه چند ثانیه‌ای طول کشید تا بفهمه استاد با اونه :)) در حالی که چشماش باز بود ... تازه وقتی برگشت به ما میگفت حتی داشته خواب می‌دیده :)))) 

* این مدت ( یعنی حدود 10 - 12 روز ) رو دنبال کارهای کارآموزی‌مون بودیم ( من و دوستم فریبا ) . تنها خوش‌شانسی مون پذیرفته شدن در اداره‌ای بود که دنبالش بودیم ( که امسال فقط 3 تا کارآموز گرفت ). در بقیه موارد و مراحل تا جایی که می‌شد بدشانسی آوردیم ( بهتره بگم بدشانسی برامون ایجاد میکردن !! )... فقط همین رو داشته باشین که در مرحله آخر که برگه "موافقت با کارآموز" رو ( که با کلی دوندگی به دست آورده بودیمش ) بردیم دانشگاه و قرار بود برگه دیگه ای از دانشگاه بگیریم ، دستگاه پرینترشون خراب شد !! و کار ما افتاد برای فرداش... خلاصه این مدت در به در دنبال یک امضا بودیم و روزی فقط یک امضا جلو می‌رفتیم... و همه این‌ها طی شد تا از 17 -فروردین -88 کارآموزی‌مون شروع بشه .

* برای درس عملـیات کشـاورزی هم همه کلاس به گروه های 5 نفره تقسیم شدیم و هر گروه محصولی رو انتخاب کردیم که از فروردین 88 شروع به کشت کنیم و گروه ما پنبـه رو انتخاب کرد . دوست دارم مرحله به مرحله عکسهاش رو اینجا بذارم :)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:45  توسط پرستو  | 

از آن پست‌ها بود که ...


* چه می‌شود که به یاد وبلاگتان می‌افتید ؟

* چه می‌شود که تصمیم می‌گیرید به روزش کنید ؟


من مدتهاست که برای وقایع زندگی‌ام برچسب تعریف کرده‌ام ؛

- می‌شود درباره‌اش نوشت

- نمیشود درباره‌اش نوشت


- "می‌شود درباره‌اش نوشت"‌ها همیشه یک‌جور نیستند ؛ گاهی تعریف یک اتفاق است و گاهی فقط جنبه ثبت شدن دارد. خب طبیعتا سعی میکنم اتفاق‌هایی را ثبت کنم که در آینده که برمیگردم و میخوانمشان برایم جالب باشد و البته اینکه مطالب باید مخاطب داشته باشد را هم باید در نظر بگیرم.

- "نمی‌شود درباره‌اش نوشت‌"ها همان‌هایی هستند که راز‌هایم را تشکیل می‌دهند و البته شاید راز‌های کل خانواده را . همان‌هایی که من را به یاد روز اول مدرسه و قبل از رفتن به سمت مدرسه می‌اندازد ؛ صدای مادرم است که گفت : نباید راز‌های خانه به مدرسه برود . نمیدانم من آن روز دقیقا مفهموم حرفش را درک کردم یا نه؟ یا شاید هم این موضوع را دوطرفه دانستم . رازهای مدرسه هم نباید به خانه بیاید :)...

*البته این نوشته به این معنی نیست که این روزها ، روز‌های " نمیشود درباره‌اش نوشت" است. این روز‌های تقریبا اتفاقی که قابلیت تعریف کردن داشته باشد نیوفتاده .

شاید جالب باشد که دیگران هم به سوال‌های بالا جواب بدهند .


‍‍***

    دو هفته ای هست که کلاس‌ها به شدت تق و لق آغاز شده است.می‌رویم ، منتظر می‌شویم ، می‌آید / نمی‌آید و البته آمدن استاد به معنی شروع درس هم نیست ، فقط حضور غیاب است و بعد تعطیلی کلاس .فعلا انگار استاد کلاس تربیت بدنی 2 از همه دقیق‌تر است !! همه ما به اجبار پینگ‌پونگ را انتخاب کرده‌ایم. خوشبختانه هر ورزش دیگری هم که بود من دوست داشتم ، در این مورد مشکلی ندارم .

پ‌ن : از آن پست ها بود که اصلا به دل خودم نمی‌نشیند و فقط جنبه ثبت شدن در تاریخ را دارد .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 8:47  توسط پرستو  | 

سیستُم

بلاخره بعد از 2 سال ( شاید هم کمتر :دی ) وسیله ای که من و برفی احتیاج زیادی به آن داشتیم را خریدم . دیگر لازم نیست به دنبال نوار کاست باشم یا ازین که سیم نوار مغناظیسی ام بگیر نگیر دارد نگران باشم. فعلا نگرانی ام کم بودن حجم مموری است :). باشد که برفی عزیز(‌جای فرزند ماست :دی ) قدردان زحمات مادرش باشد.

در عکس جناب گاو ٍ جاموبایلی را میبینید. اگر یادتان باشد ایشان موبایل عزیز ما را از خطر گم‌شدگی نجات دادند در نتیجه به جهت قدردانی از زحمات ایشان هم که شده ، به سِمت " جاکنترلی " منصوب شدند. بدانید و آگاه باشید که این سِمت بسیار مهم می‌باشد . از آن جهت که ایشان هیچ بند و گیره ای برای آویزان شدن در داخل ماشین نداشتند و ما قبل از ایشان جایی برای موبایل در برفی تعبیه نموده بودیم ،‌ درنتیجه وجودشان تا قبل از ورود این وسیله جدید در ماشین کاملا مرامی بوده است و اصلا خود ما هیچ علاقه ای به مسئله "عروسک داخل ماشین" نداریم ؛ واقعا لطف بزرگی به ایشان نمودیم و این سِمت را به ایشان دادیم.باشد که قدر بداند :)) .

پ ن : این را هم اضافه کنم که این پست در جهت پایین بردن عکس‌های بچگی‌ام بود (نمیدانم چرا یک جورهایی دیدنشان ناراحتم میکنه). پس اگر با این پست وقت شما را گرفتم معذرت میخواهم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:13  توسط پرستو  |