<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرستو</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات ماندگار من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Mar 2009 12:55:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سال نو ... بهار نو  ... وبلاگ نو</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parastoooo.persiangig.com/Weblog/logo-newyear.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سلام به همگي ... سال نوتون مبارك ...&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با شروع سال جديد من هم دم و دستگاهم رو جمع ميكنم و از بلاگفاي عزيز خداحافظي ميكنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوستاني كه من رو با &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://parastoooo.com/&quot;&gt;دات كام&lt;/a&gt;&lt;a href=&quot;www.parastoooo.com&quot;&gt; &lt;/a&gt;دنبال ميكردن كه مستقيما ميرن همون جا . دوستاني كه از طريق &lt;a href=&quot;http://feeds2.feedburner.com/parastoooo&quot;&gt;فيد&lt;/a&gt; در گوگل ريدر اينجا رو ميخوندن هم همينطور . فقط ميمونه اونايي كه هنوز من رو با &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://parastoooo.blogfa.com/&quot;&gt;پسوند بلاگفا&lt;/a&gt; دنبال ميكردن كه اونام لطف ميكنن و بلاگفا رو حذف ميكنن و ميان &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://parastoooo.com/&quot;&gt;اونجا&lt;/a&gt; :)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تا چند دقيقه ديگه &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://parastoooo.com/&quot;&gt;&lt;strong&gt;اونجا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; رو با پست آخرين / اولين مسافرت سال 87 /88 به روز ميكنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://parastoooo.com/&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 153, 255);&quot;&gt;www.Parastoooo.com&lt;/font&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پ‌ن : عكس بالا لوگو نوروزي بلاگفا هست،كه من اولين بار با موبايلم وقتي تو مسافرت بوديم ديدمش.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Mar 2009 12:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طبقه‌بندی آدم‌ها</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;آدم‌ها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ـ دسته اول &quot; &lt;em&gt;لباس&lt;/em&gt; &quot; هستند .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ـ دسته دوم &quot; &lt;em&gt;جالباسی&lt;/em&gt; &quot; هستند .&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;( لباس و جالباسی میتوانند از هر دو جنس باشند.)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://napteam.com/wp-content/uploads/2009/03/coat_hanger_nicola_bern_3.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*درست و کامل و سالمش  این است که یه لباس با یک جالباسی ازدواج کند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی حالا دقیقتر که نگاه کنیم دو جالباسی هم میتوانند به سختی و دردسر و دعوا کنار هم زندگی کنند .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ولی دو لباس را اصرار نکنید نمی‌شود .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ‌ن 1: جدی نگیرید D: .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ‌ن‌ 2: عکس از &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://napteam.com/?p=3579&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 15 Mar 2009 08:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک‌شنبه‌های ترم هشتم</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>
در طول این ترم روزهای سخت یکشنبه رو داریم . تعداد کلاس‌های یکشنبه‌ها 6 تاست . یه چیزی در حد رکورد تعداد کلاس در یک روز :)) اولین کلاس ساعت 8 صبح شروع میشه و آخرین کلاس ساعت 8.5 شب تموم میشه و من و دوستم فریبا همه این کلاس‌ها رو با هم هستیم خوشبختانه . از همون صبح که میریم دانشگاه تا شب همونجاییم :) . البته بچه های دیگه گروه هم که این ترم ، ترم آخرشونه یکشنبه هاشون همین‌قدر شلوغه.( اینو برای اونایی گفتم که میخوان تو کامنت‌ها بگن چه بد انتخاب‌واحد کردی ;) )&lt;p&gt;این هفته یک‌شنبه در کلاس چهارمی ، که میشد ساعت 3 تا 4.5 بعدازظهر یکی از دوستان ردیف پشتی سر کلاس خوابش برد :)) که استاد وقتی بهش گفت پاشه بره صورتش رو آب بزنه ، یه چند ثانیه‌ای طول کشید تا بفهمه استاد با اونه :)) در حالی که چشماش باز بود ... تازه وقتی برگشت به ما میگفت حتی داشته خواب می‌دیده :)))) &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;* این مدت ( یعنی حدود 10 - 12 روز ) رو دنبال کارهای کارآموزی‌مون بودیم ( من و دوستم فریبا ) . تنها خوش‌شانسی مون پذیرفته شدن در اداره‌ای بود که دنبالش بودیم ( که امسال فقط 3 تا کارآموز گرفت ). در بقیه موارد و مراحل تا جایی که می‌شد بدشانسی آوردیم ( بهتره بگم بدشانسی برامون ایجاد میکردن !! )... فقط همین رو داشته باشین که در مرحله آخر که برگه &quot;موافقت با کارآموز&quot; رو ( که با کلی دوندگی به دست آورده بودیمش ) بردیم دانشگاه و قرار بود برگه دیگه ای از دانشگاه بگیریم ، دستگاه پرینترشون خراب شد !! و کار ما افتاد برای فرداش... خلاصه این مدت در به در دنبال یک امضا بودیم و روزی فقط یک امضا جلو می‌رفتیم... و همه این‌ها طی شد تا از 17 -فروردین -88 کارآموزی‌مون شروع بشه .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.genome.clemson.edu/images/cotton.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* برای درس عملـیات کشـاورزی هم همه کلاس به گروه های 5 نفره تقسیم شدیم و هر گروه محصولی رو انتخاب کردیم که از فروردین 88 شروع به کشت کنیم و گروه ما پنبـه رو انتخاب کرد . دوست دارم مرحله به مرحله عکسهاش رو اینجا بذارم :)&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 09 Mar 2009 14:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از آن پست‌ها بود که ...</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;* چه می‌شود که به یاد وبلاگتان می‌افتید ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* چه می‌شود که تصمیم می‌گیرید به روزش کنید ؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من مدتهاست که برای وقایع زندگی‌ام برچسب تعریف کرده‌ام ؛ &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- می‌شود درباره‌اش نوشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- نمیشود درباره‌اش نوشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- &quot;می‌شود درباره‌اش نوشت&quot;‌ها همیشه یک‌جور نیستند ؛ گاهی تعریف یک اتفاق است و گاهی فقط جنبه ثبت شدن دارد. خب طبیعتا سعی میکنم اتفاق‌هایی را ثبت کنم که در آینده که برمیگردم و میخوانمشان برایم جالب باشد و البته اینکه مطالب باید مخاطب داشته باشد را هم باید در نظر بگیرم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- &quot;نمی‌شود درباره‌اش نوشت‌&quot;ها همان‌هایی هستند که راز‌هایم را تشکیل می‌دهند و البته شاید راز‌های کل خانواده را . همان‌هایی که من را به یاد روز اول مدرسه و قبل از رفتن به سمت مدرسه می‌اندازد ؛ صدای مادرم است که گفت : &lt;em&gt;نباید راز‌های خانه به مدرسه برود&lt;/em&gt; . نمیدانم من آن روز دقیقا مفهموم حرفش را درک کردم یا نه؟ یا شاید هم این موضوع را دوطرفه دانستم . رازهای مدرسه هم نباید به خانه بیاید :)...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;*&lt;/strong&gt;البته این نوشته به این معنی نیست که این روزها ، روز‌های &quot; نمیشود درباره‌اش نوشت&quot; است. این روز‌های تقریبا اتفاقی که قابلیت تعریف کردن داشته باشد نیوفتاده .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید جالب باشد که دیگران هم به سوال‌های بالا جواب بدهند .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;‍‍***&lt;/p&gt;&lt;p&gt;    دو هفته ای هست که کلاس‌ها به شدت تق و لق آغاز شده است.می‌رویم ، منتظر می‌شویم ، می‌آید / نمی‌آید و البته آمدن استاد به معنی شروع درس هم نیست ، فقط حضور غیاب است و بعد تعطیلی کلاس .فعلا انگار استاد کلاس تربیت بدنی 2 از همه دقیق‌تر است !! همه ما به اجبار پینگ‌پونگ را انتخاب کرده‌ایم. خوشبختانه هر ورزش دیگری هم که بود من دوست داشتم ، در این مورد مشکلی ندارم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ‌ن : از آن پست ها بود که اصلا به دل خودم نمی‌نشیند و فقط جنبه ثبت شدن در تاریخ را دارد .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 05:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیستُم</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>
بلاخره بعد از 2 سال ( شاید هم کمتر :دی ) &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://parastoooo.persiangig.com/Weblog/new%20thing%204%20barfi.jpg&quot;&gt;وسیله &lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;ای که من و برفی احتیاج زیادی به آن داشتیم را خریدم . دیگر لازم نیست به دنبال نوار کاست باشم یا ازین که سیم نوار مغناظیسی ام بگیر نگیر دارد نگران باشم. فعلا نگرانی ام کم بودن حجم مموری است :). باشد که برفی عزیز(‌جای فرزند ماست :دی ) قدردان زحمات مادرش باشد.&lt;p&gt;در عکس جناب گاو ٍ جاموبایلی را میبینید. اگر &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://parastoooo.blogfa.com/post-270.aspx&quot;&gt;یادتان باشد&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; ایشان موبایل عزیز ما را از خطر گم‌شدگی نجات دادند در نتیجه به جهت قدردانی از زحمات ایشان هم که شده ، به سِمت &quot; جاکنترلی &quot; منصوب شدند. بدانید و آگاه باشید که این سِمت بسیار مهم می‌باشد . از آن جهت که ایشان هیچ بند و گیره ای برای آویزان شدن در داخل ماشین نداشتند و ما قبل از ایشان جایی برای موبایل در برفی تعبیه نموده بودیم ،‌ درنتیجه وجودشان تا قبل از ورود این وسیله جدید در ماشین کاملا مرامی بوده است و اصلا خود ما هیچ علاقه ای به مسئله &quot;عروسک داخل ماشین&quot; نداریم ؛ واقعا لطف بزرگی به ایشان نمودیم و این سِمت را به ایشان دادیم.باشد که قدر بداند :)) .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن : این را هم اضافه کنم که این پست در جهت پایین بردن عکس‌های بچگی‌ام بود (نمیدانم چرا یک جورهایی دیدنشان ناراحتم میکنه). پس اگر با این پست وقت شما را گرفتم معذرت میخواهم .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در حواشي كنكور ارشد ..</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>همون طور كه در پي نوشت پست قبل گفتم امروز كنكور ارشد داشتم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال كارت هاي ورود به جلسه رو خودمون بايد از اينترنت ميگرفتيم . ازونجايي من در اين مواقع احساس خودكفايي و البته مساعدتم ميزنه بالا ، كارت خودم و دوستم رو با پرينتر كم جوهر  ِ ــ كه چه عرض كنم ، بدبخت جوهر ــ خودم پرينت گرفتم . همه چيز درست چاپ شده بود به جز عكس ها . كه از عكس من فقط يه مقنعه سياه ديده ميشد و دو تا نقطه كه چشمام باشه  :)) و عكس دوستم همن دو تا نقطه هم نبود :)))) من و دوستم خيلي طبيعي با اين مسئله برخورد كرديم :)) اصلا انگار نه انگار كه عكس مهمه :)) :دي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه امروز آخراي جلسه يكي از مراقب ها اومد بالاي سر من و دوستم(كه اتفاقا پشت سر هم افتاده بوديم!!)گفت كه وقتي پاسخنامه رو داديم جهت پاره اي توضيحات،به دفتر مراجعه كنيم.اين خانوم كه رفت.يه خانوم ديگه اي چند دقيقه بعد اومد و خواست همون توضيح رو خيلي سريع بده.به جاي اينكه بگه : وقتي پاسخنامه ت رو دادي از در نرو بيرون،گفت:&lt;strong&gt;پاسخنامه ت رو كه دادي در نري !!!&lt;/strong&gt;:)))) ديد سوتي داده يه لحظه مكث كرد ببينه من فهميدم ؟ كه منم به روي خودم نياوردم و اون جمله اش رو تصحيح كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خوشبختانه يكي ديگه از مراقب ها به صورت كاملا اتفاقي ناظم دوران دبيرستانم در اومد درنتيجه قبول كردند كه من همون پرستو ام . :)) وقتي گفتم كارت اون نفر ديگه رو هم من پرينت گرفتم ، همه مراقب هاي تجمع يافته در دفتر تقريبا داشتن غش ميكردن از خنده . يكيشون گفت : پس اين يكي هم زير سر خودت بوده :)) و بعد از امضا و اثر انگشت آزادم كردن . :دي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ ن : &lt;a href=&quot;http://parastoooo.blogfa.com/post-280.aspx&quot;&gt;پست قبلي&lt;/a&gt; رو هم تازه نوشتم. </description>
<pubDate>Fri, 13 Feb 2009 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتي پرستووو كوچك بود ...</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به لطف &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://houshang.wordpress.com/2009/02/10/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-2/&quot;&gt;عمو هوشنگ&lt;/a&gt; عزيز&lt;/strong&gt; بازي عكس بچگي دوباره راه افتاده . با اينكه قبلا از بچگي هام عكس گذاشتم ولي نميشه روي &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://sad-eye-never-lie.com/1387/11/23/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%AF%DB%8C%D8%AB%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF/#comments&quot;&gt;حديثه&lt;/a&gt; گل&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;&lt;a href=&quot;http://aliha.ir/2009/02/11/when-aliha-was-very-very-little/&quot; title=&quot;عليها&quot;&gt;عليها&lt;/a&gt;ي عزيز&lt;/strong&gt; رو زمين انداخت ( حالا از شما چه پنهون خودمم بدم نمياد بازم عكس بچگي هام رو بذارم :دي) پس دوباره تو اين بازي كه قوانين سفت و سختي هم داره شركت ميكنم :) .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;قوانين بازي :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید&lt;br /&gt;
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید&lt;br /&gt;
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید&lt;br /&gt;
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید&lt;br /&gt;
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;strong&gt;**&lt;/strong&gt;خب من ميخوام ركورد تعداد عكس در يك بازي رو بزنم :)) &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;( البته يه تعداد از عكسها تكراري هستند ديگه ببخشيد )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;437&quot; width=&quot;314&quot; src=&quot;http://i.friendfeed.com/9c11a70f3d69cfa6c3a9046e0ab7542e0a03a02a&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اين عكس پشتش تاريخي يادداشت نشده ولي حدس من تابستان 66 هستش . يعني يه چيزي حدود 8-9 ماهگي ... و اينطور كه ميگن گريه هم نكردم فقط اشك ريختم :)) خب ترسيده بودم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i.friendfeed.com/56178ec26365b5c243b67c8e81cc43c9ad77e4c1&quot; style=&quot;width: 445px; height: 331px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اين عكس هم احتمالا همون زمان بوده :)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parastoooo.persiangig.ir/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%8A/p7.jpg&quot; style=&quot;width: 443px; height: 324px;&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;پيش از يك سالگي وقتي هنوز نميتونستم بشينم :)) شدت سبزه بودن رو دارين ديگه :دي&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;310&quot; width=&quot;440&quot; src=&quot;http://i.friendfeed.com/b3c55ad9f62dda87cc7bffcc0ef9c7868a8ac3be&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اين عكس رو حدس ميزنم آذر ماه 67 گرفته شده باشه ... يعني دوسالگي ... همون طور كه دقت دارين من از همون زمان به تحقيق و بررسي در زمينه كشاورزي مشغول بودم و اينجا بر روي نحوه كاشت پرتقال بر روي تپه تحقيق ميكردم . :دي&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://parastoooo.persiangig.com/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%8A/p5.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;اين عكس هم به تقليد از حديثه جون ( اولين عكس پرسنلي من) 6 سالگي و متاسفانه عكس تقريبا داره از بين ميره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;312&quot; width=&quot;446&quot; src=&quot;http://parastoooo.persiangig.com/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%8A/p4.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;من از همان كودكي علاقه عجيبي به نوزادان داشتم ( 6 سالگي )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;315&quot; width=&quot;435&quot; src=&quot;http://parastoooo.persiangig.com/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%8A/p11.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;به هر حال آدمها گاهي احساس خوشتيپي شان ميزند بالا  :)) ( 8 سالگي )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;خب طبق رسم هر بازي وبلاگي بايد تعدادي از دوستان رو هم دعوت كنم :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://hadiss11.blogfa.com/&quot;&gt;حكيمه&lt;/a&gt;( &lt;a href=&quot;http://www.hadiss11.blogfa.com/post-270.aspx&quot;&gt;شركت كرد&lt;/a&gt; ) - &lt;a href=&quot;http://saghee.wordpress.com/2009/02/13/when-saghee-was-little/&quot;&gt;ساقي (شركت كرد ) &lt;/a&gt;- &lt;a href=&quot;http://doregard.blogfa.com/post-162.aspx&quot;&gt;دوره گرد(شركت كرد )&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://canopusoheil.blogspot.com/&quot;&gt; سهيل&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://man-o-zendegim.blogfa.com/&quot;&gt;يلدا&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://nilouyee.blogfa.com/&quot;&gt;نيلوفر&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://ham10m.com/&quot;&gt;محدثه&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.parisa1425.blogfa.com/&quot;&gt;پريسا&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://sarvin-155.blogfa.com/&quot;&gt;سروين&lt;/a&gt; - &lt;a href=&quot;http://sany.ir/&quot;&gt;ساني&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;a href=&quot;http://www.medadrangie-man.blogfa.com/&quot;&gt;هليا&lt;/a&gt; &lt;a href=&quot;http://medadrangie-man.blogfa.com/post-35.aspx&quot;&gt;( شرکت کرد ) &lt;/a&gt;-&lt;a href=&quot;http://bustop.wordpress.com/&quot;&gt;پرهام &lt;/a&gt;- &lt;a href=&quot;http://www.lifemelody.ir/index.php?newsid=217&quot;&gt;عليرضا (شرکت کرد )&lt;/a&gt; &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;و همه كسايي كه اين پست رو ميبينن :) .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(ديگه نميخوام و دوست ندارم و عكس ندارم و اسكنر ندارم و حال ندارم و اين حرفا نداريم ها ... زود ، تند ، سريع همه بازي ميكنيد :دي )&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن : مراحل مختلف اين پست ( از بيرون آوردن عكسها از آلبوم تا فرستادنش تو اين صفحه و بالا اومدنش ) يه 3-2 ساعتي فكر كنم طول كشيد . :)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن : فردا كنكور ارشد دارم .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Feb 2009 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تست امكان جديد بلاگفا</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt; به نظر جالب مياد.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;پست قبلي جديد است &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Wingdings;&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Wingdings;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;پ ن : &lt;a href=&quot;http://news.blogfa.com/Post-138.aspx&quot; title=&quot;امكان جديد&quot;&gt;امكان جديد&lt;/a&gt;&lt;/font&gt; &lt;/span&gt;
		&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;
		&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 07:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شنا ، اين ورزش دوست داشتني</title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>
   &lt;img src=&quot;http://parastoooo.persiangig.ir/Weblog/Love-Eshgh.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;    تا ابتداي تابستان امسال فكر ميكردم چقدر بد ِ كه من هنوز شنا بلد نيستم و حتي فكر ميكردم اين فقط منم كه به اين سن رسيدم و هنوز شنا كردن ياد نگرفته ام *. و خلاصه هر طور كه بود با خودم كنار آمدم و در تابستان 87 بلاخره آموختن را شروع كردم و فقط هم به مدت 2 هفته و يك روز در ميون . كلاس شنايي كه ميرفتم به ماه رمضان خورد و تعطيل شد .از بعد از ماه رمضان من همچنان به طور مرتب استخر رو ميرم ( البته به صورت تفريحي ) و به شدت ازين كه اين همه وقت نميرفتم از خودم عصباني ام. حالا اينها را گفتم كه برسم به اينجا كه ، هر دفعه مربي ام را با شاگردهاش ميبينم بعد از احوال پرسي كلي جلو بچه ها ازم تعريف ميكند و هر دفعه از من به عنوان نابغه كلاسها در سرعت يادگيري نام ميبرد !! :)) ( البته من سعي ميكنم زياد باورم نشود :دي ) ... اين خودش انگيزه اي ميشود تا من همچنان مرتب به استخر بروم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;* : ناگفته نماند حالا متوجه شده ام خيلي از دوستانم هنوز شنا نميكنند و البته دوستان شناگر زيادي هم پيدا كرده ام . مثلا همين &lt;strong&gt;&lt;a title=&quot;اسما&quot; target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://asma-s.blogfa.com/&quot;&gt;اسما&lt;/a&gt; ، &lt;/strong&gt;كه خودش مربي شناست .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Feb 2009 08:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطيلات بين ترم </title>
<link>http://parastoooo.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>
سلام به همگي :)&lt;p&gt;اين روز ها دارم تعطيلات بين ترمم رو ميگذرونم ... فعلا كه بيشتر وقتم رو پاي كامپيوتر هستم و در كنارش بدمينتون و استخر هم ميرم ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز روز انتخاب واحدمون بود . كه بايد اينترنتي انجام ميشد ... ازونجايي كه احتمالا اين ترم ، ترم آخرم خواهد بود بايد هر چي مونده بود رو برميداشتم كه سرجمع ميشد 16 واحد . كه صبح ديدم دو تا از درسها ارائه نشده و باز بايد تا دانشگاه رو ميرفتم !! ( اينم از اينترنتي كردنشون )... خلاصه با دوستم قرار گذاشتيم و ساعت 11 دانشگاه بوديم و دو درسي و لازم بود رو مشخصه هاشون رو گرفتيم و برگشتيم خونه ما و انتخاب واحد را انجام داديم با اين توضيح كه چون استاد ســم شنــاسي هنوز نمره ش رو وارد نكرده و ســم پيش نياز يكي از درسهاي اين ترمه نشد انتخاب واحدمون رو قطعي كنيم !! ( ناگفته نماند اين همون درسيه كه خيلي براش نگران هستم !! )&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;پ ن : راستي من اين عكس رو ميبينم خنده م ميگيره ؛ گفتم شما هم ببينيد :)) .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;311&quot; width=&quot;501&quot; src=&quot;http://i.friendfeed.com/2ffccb6b360b8597b2269764e7a561459a45113d&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوش باشيد ... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن سه شنبه صبح : همين الان دوستم بهم زنگ زد و باعث شد اين جريان از ديروز يادم بياد و حتما بايد اينجا واردش كنم :دي ديروز دقيقا همون موقعي كه من و دوستم فريبا در ساختمون اداري منتظر مدير گروه بوديم تا بياد و كد دو تا از درسهاي مورد نياز ما رو اضافه كنه دو تا از پسران گروه از طبقه بالا آمدند و خيلي سرعتي به حالتي كه ما نتونيم يادداشت كنيم :)) گفتند كه ( هر دو با هم به صورت همزمان ) : اين كد فلان درس كه در ساعت فلان روز فلان تشكيل ميشود ... و سريع گذشتند و رفتند . دوستم عصباني از اينكه نتونسته بود به اون سرعت يادداشت كنه گفت : اه چه احمقن اينا !! در اين لحظه هر دو نفر برگشتند و با خنده با ما نگاه كردن :)))&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ ن سه شنبه شب : نميدونم گفتم كه درس سـم شناسـي با 3 استاد ارائه ميشد يا نه ؟ ( به هر حال الان گفتم ديگه :دي ولي نمره اصلي دست يكي از اين سه تاست  : آقاي ع ) و ازونجايي كه اين درس هنوز نتيجه اش رو نزدن و ما بسيار شاكي هستيم ، عصري اس ام اس زدم به دوستم با اين مضمون : &lt;em&gt;ع  احمق است نقطه&lt;/em&gt; ... جواب آمد كه : &lt;em&gt;ع كه احمق ِ ، مشكلمون بيشتر شده ، 3 تا احمق به هم افتادن :)))&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 02 Feb 2009 13:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=parastoooo&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>parastoooo</dc:creator>
<guid>http://parastoooo.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
